گفت ( بيت « 1 » ) :
خرد غوّاص آن بحر عظيم است * كه او را صد جواهر در گليم است
دل آمد علم را مانند يك ظرف * صدف با علم دل صوت است با حرف
نفس گردد روان چون برق لامع * رسد زو حرفها با « 2 » گوش سامع
و چون حروف - كه ظروف معانىاند - ، به محلّ ادراك پيوست ، مدرك زيرك بايد كه به زينت آن عبارات از راه نرود ، و به ظاهر باز نماند ، كه از ظرف صورت حرف طرفى نتوان بست و بايد كه بر آن شود كه البتّه معنى بداند . از آن مىگويد كه « 3 » ( بيت ) :
صدف بشكن ، برون كن درّ شهوار * بيفكن پوست ، مغز نغز بردار
چون تنبيه كرده كه از اوانى ، حروف معانى مقصود است ، تا كسى نگويد كه مثل آليّات ، كه مقدّمات حلّ الفاظند ، از قبيل آن مقاصد است .
ناظم - قدّس سرّه « 4 » - مىگويد ( بيت ) :
لغت با اشتقاق و نحو با صرف * همىگردد همه پيرامن حرف
هر آن كو جمله عمر خود در اين كرد * به هرزه صرف عمر نازنين كرد
ز جوزش قشر سبز افتاد در دست * بيابد مغز هركو پوست بشكست
امّا قشريات كه عبارت است از علوم آليّه وقتى طرح توان كرد كه علوم دينيّه از مدد آن مفروع گشته است . و الّا چون هنوز موقوف عليه است چگونه مطروح گردد . از آن مىگويد :
ولى بىپوست ناپختهست هر مغز * ز علم ظاهر آمد علم دين نغز
ز من جان برادر پند بنيوش * به جان و دل برو در علم دين كوش
و ناچار مقدّمات آن نيز كه علوم آليّه است ، تحصيل بايد كرد . و در جمله هرچه دانند به از آنكه ندانند ، خواه كه بعضى از علوم مقدّمات بعضى باشد و خواه كه نباشد ؛ چه شرفى بالاتر از علم نيست . چنانچه
هامش
( 1 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 2 ) . دا : بر .
( 3 ) . پا : ( كه ) را ندارد .
( 4 ) . پا : ( ناظم قدّس سرّه ) را ندارد .