مترتبه بر آنكه مكاشفات عرفانى و الهامات ربّانى است . چنانچه ناظم « 1 » گفت :
هزاران موج خيزد هر دم از وى * نگردد قطرهاى هرگز كم از وى
قال اللّه تعالى :
« وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ »
. زهى درياى هستى كه امواج او پايان ندارد . بيت « 2 » :
وجود علم از آن درياى ژرف است * غلاف درّ او از صوت و حرف است
معانى چون كند ز آنجا تنزّل * ضرورت باشد او « 3 » را از تمثّل
لاجرم بر آنچه مذكور شد ، تمثيلى نظم مىكند و مىفرمايد : تمثيل :
شنيدم من كه اندر ماه نيسان * صدف بالا رود از قعر عمّان
ز شيب قعر بحر آيد برافراز * به روى بحر بنشيند دهن باز
بخارى مرتفع گردد ز دريا * فروبارد به امرِ حق تعالى
چكد اندر دهانش قطرهاى چند * شود بسته دهان او به صد بند
رود با قعر دريا با دل پر * شود آن قطرهى باران همه درّ
به قعر اندر رود غوّاص دريا * ازو آرد برون لؤلئى لالا
تنِ تو ساحل و هستى چو درياست * بخارش فيض و باران علم اسماست
سابق ، ايمايى « 4 » كه نطق را ساحل درياى وجود گفته بود ، و اينجا تن انسان را ساحل مىگويد ، و اين اعتبار نيز زيباست ؛ چرا كه منتهاى مراتب وجود در صورت ، بدن انسانى است ، و در معانى ، نطق انسانى . و تعبير از بخار درياى هستى ، در بيت به فيض ، و از باران به علم اسما از آن جهت كرده كه چنانچه باران تفصيل بخار است ، علم اسما نيز تفصيل علم مطلق است . اكنون غوّاص مىبايد كه در بحر هستى غوص كند و لئالى علوم از اصداف حروف كه به منزلهى ظرف و غلاف آن معانىاند بيرون كشد ؛ و غوصكننده جز عقل صافى از كدورات خيالات و اوهام نيست . و چنانچه
هامش
( 1 ) . دا : ( ناظم ) را ندارد .
( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 3 ) . دا : آن .
( 4 ) . پا : ( ايمايى ) را ندارد .