حق است و بىاختيارى ، مقتضاى ذات بنده . و اين معرفت به تعريف حق تعالى است در صورت تكليف كه تكليف فرمود . بنده بر آن است كه مكلّف به ، به تقديم رساند ، و ناگاه صورتى واقع مىشود كه نمىتواند . و معرفت مذكوره تا در چه حال از احوالى كه ميان بنده و حق تعالى است ، بنده را حاصل مىشود . شايد كه در حال تكليف باشد ، يا در حال تجاوز از مكلّف به كه حال ذنب است ، يا حال توبه و اعتذار ، يا حال عجز و انكسار ، يا حال اضطراب و انبساط ، يا حال خطاب و عتاب حق سبحانه « 1 » تعالى با او ، يا حال عتاب و عذاب . و پس تكليف مذكور چون در همهى احوال سبب معرفت مذكوره مىگردد ، نظر به غايت در حقّ بنده از مقتضاى علم و عدل و لطف و فضل حضرت الهى باشد . چنانچه ابيات آينده از ناظم - قدّس سرّه « 2 » - اداى اين معنى مىكند كه مىگويد ( بيت ) :
نبوده هيچ چيزش هرگز از خود * پس آنگه پرسدش از نيك و از بد
ندارد اختيار و گشته مأمور * زهى مسكين كه شد مختار و مجبور
نه ظلم است اينكه عين علم و عدل است * نه قهر است اينكه محض لطف و فضل است
به حكمت ز آن سبب تكليف كردند * كه از ذات خودت تعريف كردند
چو از تكليف حق عاجز شوى تو * بهيكبار از ميان بيرون روى تو
به كلّيت رهايى يا بى از خويش * غنى گردى ز حق اى مرد درويش
برو جانِ پدر تن در قضا ده * به تقديرات يزدانى رضا ده
چون مخاطب را به رضا امر مىكند و اخصّ وسايط امر نطق است ، جاى آن است كه از نطق و بحرى كه منتهى به اين اثر است و آنچه از آن بحر به منزلهى گوهر است ، سؤال كنند ؛ سؤال مىكند .
سؤال :
چه بحر است آنكه نطقش ساحل آمد ؟ * ز قعر او چه گوهر حاصل آمد ؟
هامش
( 1 ) . پا : ( سبحانه ) را ندارد .
( 2 ) . دا : ( قدس سره ) را ندارد .