كه : خير « 1 » و قدر ويران ، مركب سنّت ميان هر دو مىران . و به سنت « 2 » آن مراد است اينجا كه اعتقاد كنند كه خير و شرّ به اندازهى ازلى واقع است در وجود ، و مؤثّر حقيقى در هر دو ، حقّ تعالى است ؛ و واسطهى ظهور كه فاعل مجازى است ، بنده . چنانچه فعل كه در ازل اندازه يافته است اين زمان به واسطهى بنده ظاهر مىشود ، و كسب عبارت از اين است ؛ و ابياتى كه مىآيد مقرّر آنچه مذكور گشت . مىفرمايد كه « 3 » ( بيت ) :
[ شيطان و آدم ]
چنان كان گبر ، يزدان و اهرمن گفت * همين نادان احمق ، ما و من گفت
به ما افعال را نسبت مجازى است * نسب خود در حقيقت لهو و بازى است
نبودى تو كه فعلت آفريدند * ترا از بهر كارى برگزيدند
به قدرت بىشكى داراى بر حق * به علم خويش حكمى كرده مطلق
مقدّر گشته بيش از جان و از تن * براى هر يكى كارى معيّن
يكى هفصد هزارانساله طاعت * بجاى آورد و كردش طوق لعنت
و اين حكايت حال شيطان است ، و انتهاى حال او به هفصد هزار سال از آن شده كه او مراتب سباعى تمام مىكند و از آحاد و عشرات و مآت و الوف و اتمام اين مراتب اقتضاى وقوف بر سرّ فرديّت مىكند نه زوجيّت ، و مقارنهى وتريّت نه شفعيّت ؛ و لهذا سجدهى آدم نكرد . و خواجهى انصارى از لسان مرتبهى او گفت كه مىگويد :
با چندين هزار خطاب كردند كه چرا دو گفتند ، بگذار تا با يكى عتاب كنند كه چرا دو نگفتى ؟ و هرجا كه سرّ فرديّت غلبه كند ، ابايى باشد . نمىبينى كه طايفهاى گفتند كه افراد سر به قطب فرونمىآرند و اين توحيدى است در مرتبهى جمع ، نه در مرتبهى جمع الجمع . از اينجا يكى مىبيند و دو نمىبيند ، يكى در دو و در ما لا نهاية له مىبينند . پس محدّد است و حدّ در حقيقت توحيد نشايد . لاجرم چون به مشاهدهى حق در مرتبهى جمع الجمع نرسيد ، از مقصود دور افتاد ، و دورى لعنت است :
هامش
( 1 ) . دا : خير تنراست .
( 2 ) . پا : نسبت .
( 3 ) . پا : ( كه ) را ندارد .