نترسند ، باز ديده مىشود و به حكم كمال لبّ و نهيه جاى آن است كه از خود بترسند يا نظر به وجود حقيقى ، چنانچه كريمهى قرآن عزيز بيان آن مىكند كه :
« إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ »
. و بيّنه حديث كريم كه :
« أعرفكم باللّه أخشاكم منه » ؛ يا نظر به وجود مجازى كه ناظم - قدّس سرّه « 1 » - مىگويد ( بيت ) :
ترا غير تو چيزى نيست در پيش * و ليكن از وجود خود بينديش
اگر در خويشتن گردى گرفتار * حجاب تو شود عالم بهيكبار
چرا كه عالم مجموع تعيّنات اعتباريّه است ، و در تعيّن اعتبارى آدمى كه نسخهاى است مطابق همه آن همه ملحوظ باشد . پس هركه گرفتار خود باشد ، گرفتار همه باشد ، و خود از جامعيّت اعتبارات عالم انسان راى گزير نيست . چه نوع او بعد از همه انواع معتبر است ، و پس از او نوعى ديگر نيست . « 2 » لاجرم حواله نشئه او در كتاب الهى ، به اسفل طبايع رفته است كه :
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ، ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ » .
چنان مفروض مىافتد كه از مبدأ وحدت چون ملاحظهى ظهور كثرات تعيّنات رود ، منتهاى تعيّنات نشئهى انسان بود . و لهذا گويد « 3 » ( بيت « 4 » ) :
تويى در دَورِ هستى جزو اسفل * تويى با نقطهى وحدت مقابل
تعينهاى عالم بر تو طاريست * از آن گويى : - چو شيطان - همچو من كيست ؟
وز آن گويى مرا خود اختياريست * تنِ من مركب و جانم سواريست
زمام من به دست جان نهادند * همه تكليف بر من زان نهادند
اعتبار جان و تن و تفصيل قوا و جوارح و اعضا چون معتزلى از اسباب نبايد داشت تا به تعيّن خود و تعيّنات عالم در نمانند و گرفتار نگردند . بلكه قطع نظر بايد كرد از تعيّن اعتبارى خود در باب اختيار و در وجود مجازى نگاه نبايد كرد . و نسبت ، هرچه كنند به سوى وجود حقيقى
هامش
( 1 ) . ايضا .
( 2 ) . دا : ( چه نوع . . . نيست ) را ندارد .
( 3 ) . دا : مىگويد .
( 4 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .