بىعلّت كه راجع به نفعى و كمالى باشد در مآل - و اگرچه بالنّسبه ضرّى و نقصانى نمايد در حال - ؛ و اگر وجود ، امرى اعتبارى است ، پس خود نيست ، و از نيست ، صادرى متوقّع نيست تا خوف از صادر متصوّر گردد . و اين خوف اگر واقع مىشود ، ناظم تشبيهش به خوف طفل از سايهى خود از آن جهت مىكند كه نه از مقتضاى « 1 » عقل است ؛ و تا طفل ايستاده است و سايهى او بر زمين افتاده است ، مىترسد ، و چون روان شد و سايه ملاحظه نمىكند ، خوف زائل گشت . پس سالك را وقوف بر هستى مجازى خود بر مثال سايهى اوست . نمىبايد تا سبب خوف او نشود ، بلكه بايد كه در اين سير كه مستلزم قطع نظر از وجود مجازى است و تعيّن اعتبارى ، با او حاجت به مبالغهء منتهى نباشد ، كه فطرت سليمه را رايضى نمىبايد .
ناظم مىگويد ( بيت « 2 » ) :
نماند خوف اگر گردى روانه * نخواهد « 3 » اسب تازى تازيانه
و چون سالك از ملاحظهى وجود مجازى و تعيّن اعتبارى عبور كرد و معاملهى او با خالق و خلايق بىاوست ، يعنى بىتعيّن اعتبارى او ، و به مدد نور وجود مطلق كه به حقيقت به آن موجود است ، در معامله است ، اگر به دوزخ درمىرود كه آتش آن معبّر به هرچه دارند در او اثر نكند - خواه كه گويند آتش طبيعت است و هوا ، يا آتش فتنه و بلا ، يا آتشى در طبقهى سفلى - ، چه آتش دوزخ از براى آن است كه ظلمت هستى مجازى و خودبينى و لهوبازى بسوزاند ، و اين مرد از آن جمله گذشته بود و غرق نور وجود مطلق گشته ، پس دوزخ اينجا با او گويد : « جر يا مؤمن فانّ نورك يطفئ نارى » ، و لهذا ناظم - قدّس سرّه - « 4 » گفت :
ترا از آتش دوزخ چه باك است * كه از هستى تن و جان تو پاك است
از آتش زرّ خالص بر فروزد * چو غشّى نبود اندر وى چه سوزد
اگرچه گفته شد كه مقتضاى عقل آن است كه از وجود خود
هامش
( 1 ) . پا : مقتضى .
( 2 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .
( 3 ) . پا : نخواهى .
( 4 ) . دا : ( قدس سره ) را ندارد .