درياى وجود واحد را پيوسته موجى پس از موجى هست ، كه به موج دوم ، موج اول محو مىگرداند . و خود محال باشد كه تا موجى منقضى نشود ، در حيّز او موجى ديگر صورت بندد . و اگر فرض افتد كه موج اوّل از آن دريا جهان است ، به موج دوم كه جهانى ديگر باشد ، موج نخستين مرتفع الوجود بود در تموج اين بحر . غوّاص سخن كه ناظم كتاب است ، چه درهاى خوشاب به سلك نظم بيرون مىدهد و مىگويد :
چو موجى برزند گردد جهان طمس * يقين گردد كه آن « لم تغن بالامس »
خيال از پيش برخيزد بهيكبار * نماند غير او در دار ، ديّار
در مشاهدهى عارفان ، دايم چنين است ، و تا اين مشاهده از سر ذوق و عيان حاصل نشود - نه از راه علم و بيان - ، درويش ، مقرّب حضرت حقّ و و اصل مطلق نيست . در وقوع اين مشاهده است كه مىگويد ( بيت ) :
ترا قربى شود آن لحظه حاصل * شوى تو بىتويى با دوست و اصل
چون مشاهده ، مشاهدهى رفع تعيّنات است ، و مشاهده نيز خود تعيّنى است ، وصول او بىاو مفروض بود . لاجرم فرمود كه تو بىتو با دوست و اصل شوى . و امّا سؤالى مىآيد كه چون رفع تعيّن مشاهد لازم بود ، پس آنكه و اصل مىشود كيست ؟ و اگر واصلى باشد نيز راست نمىآيد كه مذكور گشت كه : « نماند غير حقّ در دار ديّار » . جواب مىفرمايد كه « 1 » :
وصال اين جايگه رفع خيال است * چو غير از پيش برخيزد وصال است
يعنى معامله در همه حال وجود واحد راست ، و صورت غيريّتى كه مخيّل شخص دريابنده بود - و نه مطابق واقع - ، چون از ادراك دريابنده مرتفع گردد ، گوييا او كه خود را منفصل مىيافت به تخيّل غيريّت ، متّصل مىيابد به رفع تخيّل . و راست باشد كه او بىاو و اصل است ؛ چه آنكه متحقّق است در تعيّن اعتبارى ، و در يابنده هم او متحقّق است در ادراك
هامش
( 1 ) . پا : ( كه ) را ندارد .