[ شصت ] تجاوز كند و رقم پيرى به دو كشيده آيد ، يا به ارذل اعمار برسد يا نرسد . چون به پيرى برسد ، آخر ، عمرش به سرآيد و اجل پنجه بگشايد و روح به عالم ارواح باز پيوندد ، و بدن در خاك نهند و آنچه از او خاك بود هم به خاك باز شود . نفس ناطقه را در بازگشت به گوش هوش چنان رسد كه :
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ »
، الى آخر الآية ؛ و از مآل بدن چنين خبر باشد كه :
« مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى » .
و اين احوال كه منثور گفته شد ، در اطوار آن بخار مذكور ، صاحب نظم « 1 » مىگويد « 2 » :
غذاى جانور گردد ز تبديل * خورد انسان و يابد باز تحليل
شود يك نقطه و گردد در اطوار * و از او انسان شود پيدا دگر بار
چو نور نفس گويا بر تن آيد * يكى جسم لطيف روشن آيد
شود طفل و جوان و كهل و كمپير * بداند علم و راى و فهم و تدبير
رسد آنگه اجل از حضرت پاك * رود پاكى به پاكى ، خاك با خاك
چون اطوار مختلفه و اعتوار تقلّبات سريعه در وجود نبات اظهر بود ، آن را عمدهى تمثيل مذكور ساخت ، و مقيس عليه باقى تعيّنات عالمش گردانيد . پس گفت ( بيت « 3 » ) :
همه اجزاى عالم چون نباتند * كه يك قطره ز درياى حياتند
زمان چون بگذرد به روى شود باز « 4 » * همه انجام ايشان همچو آغاز
رود هريك از ايشان سوى مركز * كه نگذارد طبيعت خوى مركز
مراد از درياى حيات ، بسط وجود است در مراتب اعتباريّه در تعيّنات متكثّرهء مختلفه ، كه هر تعيّنى چون قطرهاى يا حبابى از اين دريا ، روزگارى نمايش دارد ، و بعد از آنكه زمان ظهورش تمام گشت ، باز به دريا پيوست و در او فروشد . امّا تا از دريا حيّز ظهور او چه بوده « 5 » است ، به
هامش
( 1 ) . دا : نظم كتاب منظوم .
( 2 ) . دا : مىگويد كه . پا : مىگويد بيت .
( 3 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 4 ) . پا : دگر .
( 5 ) . دا : بود .