توضيح در صورت وحدت بخار دريا و كثرت تعيّنات او به اشكال و اسما بيان مىكند و نظم مىدهد ، و مىگويد « 1 » ( تمثيل ) :
بخارى مرتفع گردد ز دريا * به امر حق فرود آيد به صحرا
شعاع آفتاب از چرخ چارم * فرود آيد شود تركيب باهم
يعنى در جسم آن بخار از شعاع حرارتى پيدا شود ، و حرارت چون كيفيّتى است كه از جملهى طبيعيّات مقتضى آن است كه محلّ او علوى باشد ، آن بخار نازل را - كه بعد از نزول حاصلا قطرهاى است از آب و به آن حرارت گرم شده - ، مايل به ارتفاع گرداند ؛ و مرتفع نتوان كه كيفيّت رطوبت مائى مانع او باشد ؛ پس در ميان جهتى ارتفاع و قرار ، هوا و خاك نيز به آن منضم گردد ، صورت نباتى پيدا كند . چنانچه ناظم مىگويد : « 2 »
كند گرمى دگر ره عزم بالا * درآويزد به دو آن آب دريا
چو با ايشان « 3 » شود خاك و هوا ضم * برون آيد نبات سبز و خرّم
پس آن نبات - تا چه نوع باشد - ، چون حيوان بخورد و غذاى او شود ، هرآينه جزو او گردد . باز كه « 4 » انسان ، حيوان مأكول اللّحم بخورد و بدل ما يتحلّل او شود ، خون بدن باشد و در اوعيهى منى خالص ، منى گردد . پس به صورت نطفه از او در جفت او قرار گيرد ، و تقلّب در اطوار حاصل كند ، علقه شود ؛ ديگر مضغه و عظام ؛ ديگر كسوت لحمى بپوشد ، و قابليت قبول نفس ناطقهى انسانى پيدا كند ؛ [ و چون ] نفس ناطقه تعلق تدبير به دو گيرد ، جسمى باشد به مدد روح در غايت لطافت و صفا و او را قوا و اعضا و حركات و سكنات . تا در بطن مادر باشد نام او جنين بود ؛ چون بزايد نامش طفل شود . مدّتى صبى خوانندش ، ديگر مميّز ، ديگر بالغ . بعد از تجاوز از بلوغ جوانش خوانند ، تا از سى و پنج بگذرد و قواى « 5 » طبيعى از ترقى بازماند . ديگر به سنّ كهولت رسيده باشد . چون از « 6 » ستّين
هامش
( 1 ) . پا : ( و نظم مىدهد مىگويد ) را ندارد .
( 2 ) . دا : ( گويد ) .
( 3 ) . دا : اينها .
( 4 ) . دا : ( كه ) را ندارد .
( 5 ) . دا : قواى .
( 6 ) . پا : از اين .