يعنى اى شخص انسان در ماهيّت خود به اعتبار وجود با تشخّص جسمى كه مفروض است تحصّل آن از هيولى و صورت - چنانچه مىبايد - نظر كن كه نه حكم بر عدم او مىرود ؛ زيرا كه به اعتبار موجود است - چه جسميت است از اجسام عالم كه حكم بر وجود آن رفته است ، و نه حكم بر وجود او مىرود - زيرا كه به فرض متحصّل است از هيولى و صورت ، كه به حقيقت هر دو معدومند و اعتبار وجودشان رفته . و پوشيده نباشد كه امر اعتبارى را اعتدادى در پايهى هستى نتواند بود و اين معنى نه مخصوص به شخص انسان است ، چه جميع ماهيّات ممكنه را نظر به وصف امكان - نه نظر به اتصاف به وجود - ، نقصى هست كه فى الواقع آن امكان ماهيّات است كه امر اعتبارى است . چنانچه ناظم گويد كه « 1 » :
نظر كن در حقيقت سوى امكان * كه او بىهستى آمد عين نقصان
و در جواب سايلى كه گويد : چون حكم بر نقص امور اعتبارى كرده شد ، آيا چه چيز محقّق و كامل است ، و چه [ چيز ] اعتبارى و ناقص ؟
مىفرمايد كه ( بيت ) « 2 » :
وجود اندر كمال خويش ساريست * تعيّنها امور اعتباريست
امور اعتبارى نيست موجود * عدد بسيار و يك چيز است معدود
يعنى جز وجود واحد متحقّق نيست و تعيّنات متكثّره كه از اعتبار ماهيّات مختلفه به واسطهى اتّصاف به وصف امكان در شمارهى عقل درمىآيد نه امور حقيقيّه است ، بلكه امورى است مجازيّه و اعتباريّه ؛ و از فرض مجموع آن ، تعيّن عالم - كه فى الحقيقة موجود نيست - عقل اعتبار مىكند و هستى مجازى او مقرّر مىگردد و لهذا مىگويد كه : « 3 »
جهان را نيست هستى جز مجازى * سراسر كار او لهو است و بازى
و بعد از آنكه باز نمود كه يكى حقيقت است در مجازات ملابس و مظاهر و اعتبارات نقوش و تعيّنات ، تمثيلى در اين معنى از براى مزيد
هامش
( 1 ) . پا : ( كه ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .
( 3 ) . پا : كه بيت .