ملازمت و معيّت ميان صورت و هيولى دايم مفروض باشد كه هرگز صورت را بىهيولى در خارج نتوان يافت . و حكيم فلسفى چون عالم را به اعتقاد خود قديم گويد ، صورت او را قدم لازم آيد ، و چون صورت بىهيولى مفروض نبود ، در قدمى كه صورت را لازم مىآمد ، هيولى را با صورت معيّت باشد . پس چون حكم بر عدم هيولى كرده شود ، و صورت مفروض است كه به او متحقّق است و بىاو نيست ، از عدم او ، عدم صورت لازم آيد . چنانچه اگر حكم بر قدم صورت مىكنند و او بىهيولى نيست ، قدم هيولى لازم مىآيد . و اگر حكم بر عدم هيولى مىكنند و او بىصورت نيست ، عدم صورت لازم مىآيد . از اينجا ناظم - قدّس سرّه « 1 » - فرمود كه :
چو صورت بىهيولى در قدم نيست * هيولى نيز بىاو در عدم نيست
و چون از نظم سابق معلوم شد كه ناظم بر آن است كه هيولى ، معدوم مطلق است كه عقل اعتبار آن مىكند ، و عدميّت او اظهر از ساير اشياست « 2 » ، و ميان او و صورت ملازمت « 3 » است در وجود ، لازم آمد كه او به عدم هر دو قايل باشد . چنانچه مىگويد ( بيت « 4 » ) :
شده اجساد عالم زين دو معدوم * كه جز معدوم از ايشان نيست معلوم
مخفى نيست كه شخص انسان جسمى است از اجسام عالم ، چون حكم بر آن رود كه تحصّل اجسام او مفروض از حصول دو « 5 » امر معدوماند به حسب واقع ، و موجود به حسب اعتبار ، البتّه شخص انسان كه جسمى است از اجسام عالم ، حال او همين باشد كه متحصّل بود از دو معدوم ، كه به اعتبار موجود باشند ، نه به حقيقت . از آن جهت مىگويد ( بيت « 6 » ) :
ببين ماهيّتت را بىكموبيش * نه معدوم و نه موجود است در خويش
هامش
( 1 ) . دا : ( قدس سره ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( كه عقل . . . اشيا است ) را ندارد .
( 3 ) . دا : ملازمه .
( 4 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 5 ) . دا : در .
( 6 ) . دا : ايضا .