عدم چِبود كه با حق و اصل آيد ، * وزو سير و سلوكى حاصل آيد ؟
اگر جانت شود ز اين معنى آگاه * بگويى در زمان استغفر اللّه !
تو معدوم و عدم پيوسته ساكن * به واجب كى رسد معدوم ممكن ؟
تنبيه به معدوميّت - ممكن اگرچه سابق شده است - ، باز بر سبيل تأكيد القا مىكند ، و مىگويد ( بيت ) : « 1 »
ندارد هيچ جوهر بىعرض عين * عرض چِبود و لا يبقى زمانين
جوهر جسم كه از اعراض متحصّل باشد ، و اعراض در زمان نپايد ، اضافهى وجود به سوى او چگونه شايد ؟ و بيان تحصّل از اعراض آن است كه اگر از حكيم مىپرسند كه : « ما الجسم » ، مىگويد كه : « ما يقبل الطّول و العرض و العمق » . چنانچه گفت ( بيت « 2 » ) :
حكيمى كاندر اين ره كرد تصنيف * به طول و عرض و عمقش كرد تعريف
و در جواب سايلى كه بگويد كه : جسم متحصّل از طول و عرض و عمق نيست ، بلكه مؤلّف از مادّه و صورت است و مركّب از مادّه و صورت ، و قبول طول و عرض و عمق كرده « 3 » است ؛ مىگويد :
هيولى چيست جز معدوم مطلق ؟ * كه مىگردد به دو صورت محقّق
يعنى مادّه امرى است كه عقل اعتبار آن مىكند ، پس در خارج نيست و معدوم است ، بلكه به نسبت با ديگر معتبرات عقليه كه معدوماتاند ، عدميّت او ابين و اظهر است ، چون عدم مطلق نسبت با عدم مضاف . چه بههرحال اشياى اعتباريّه محسوسه ، اقرباند به اضافهى وجود از هيولى ؛ چه محسوساند به اعتبار ، و اوامرى است نه محسوس به اعتبار . پس گوييا مطلقا نيست ، و عقل اعتبار او به واسطهى آن مىكند كه صورت را ناچار است از قوام به محلّى ، كه اگر آن محل اعتبار نكنند ، صورت ، حالّ در چه چيز باشد ؟ چه مفروض آن است كه صورت جوهرى است حالّ در جوهرى ديگر كه آن هيولى است ، و از اين اعتبار
هامش
( 1 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 2 ) . دا : ( ندارد . . . . بيت ) را ندارد .
( 3 ) . دا : نكرده .