همه اعراضاند . و گفتهاند كه عرض فانى است ، پس جوهر جسم غير متحصّل باشد ، با آنكه عقل عامّه حكم مىكند بر تحصّل او و عقل ايشان را در اصل عالم كه حكم به وجود او مىكنند و معدوم است ، همين واقع است كه در مسئلهى جوهر جسم ، كه مىگويند كه موجود است ، و متبيّن شد كه معدوم است . غايت ما فى الباب آنكه گويند كه نفى تحقّق وجود بسايط الهى از جمله عالم ، به اين كلام معلوم نمىشود ، چه آنجا تحصّلى در اعراض نيست مسلّم . امّا ناظم ، اين سخن از جهت تنبيه آورده است نه از جهت استدلال تا به بسايط استشكال كنند . و چون از اين تنبيه متفطّن با دقت افتد بايد كه تصديق كند كه نظر طايفه نيك رفته است . و لازم نيست كه ملزم غير باشد بر اين تصديق ، بلكه بايد كه او از تصديق خود نگردد ؛ كه نزد طايفه حال بر اين موجب است كه گفته شد . و لهذا ناظم مىگويد :
جز از حق نيست ديگر هستى الحق * هو الحق گوى خواهى خواه انا الحق
كه هرچه گفته مىشود همه صداى يك وجود است و نداى يك حقيقت ؛ و هرچه بيرون از اين وجود واحد مىنمايد كه موجود است ، نه واقع است ، بلكه وهم به تحقّق آن ذاهب است ، و موهوم عند التحقيق محقّق نباشد ، و رفع آن حجاب موهوم از طريق مشاهدهى به وجود « 1 » حقيقى ببايد كرد . چنانچه گفت ( بيت ) : « 2 »
نمود وهم از هستى جدا كن * نيى بيگانه خود را آشنا كن
چون مقرّر كرد كه ما سوى اللّه وجود حقيقى ندارد ، جاى آن است كه گفته شود كه وصول از لوازم وجود حقيقى است و مخلوق را آن وجود نيست . پس اضافهى وصال با وجه به او چه معنى دارد ؟
سؤال :
چرا مخلوق را گويند و اصل ؟ * سلوك و سير او چون گشته حاصل ؟
هامش
( 1 ) . پا : موجود .
( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .