نقطهى حال با وجود آنكه به نسبت با موجود مطلق معتبرى است از معتبرات عقل ، به نسبت با تعيّنات زمانيّه اوست كه متحقّق است از زمان و بس ؛ و تعيّنات ماضى و مستقبل و شهود و اعوام و قرون و اعصار و ادوار همه امور اعتباريّهاند . همين حال موهوم بيش نيست كه مكرّر اعتبار مىافتد و زمان ممتدش مىخوانند ؛ چون جاريهى آب كه به اعتبار تجدّد كه در امكنهى نهر [ دارد ] آن را نهر مىخوانند . غرض كه نزد اين طايفه چون « 1 » جز وجود مطلق موجود نيست ( كه ناظم - قدّس سرّه « 2 » - در سؤالى از اسئلهى كتاب گفته بود كه به لفظ من اشارت به سوى اوست ) لاجرم اينجا مىگويد ( بيت ) :
جز از من اندرين صحرا دگر كيست ؟ * بگو با من كه تا صوت و صدا چيست ؟
و بعد از قول به اين معنى چون تقدير سؤال مىتوان كرد كه : گفتى كه جز وجود مطلق موجودى نيست ، پس عالم موجود را با مراتب موجوده و حقايق ممتازه معدوم گفته باشى و اين خلاف عقل است ؟ ! با آنكه اين طايفه بناى امر در اين مسئله بر طورى وراى عقل نهادهاند ، بر سبيل تنبيه - نه از روى تعليل - ، تقريرى مىكند معقول كه مستلزم آن است كه عالم معدوم باشد نه موجود . و در جواب سؤال مقدّر مىفرمايد ( بيت ) :
[ جواهر و اعراض ]
عرض فانى و جوهر زو مركّب * بگو كى بود يا خود كو مركّب ؟
ز طول و عرض و از عمق است اجسام * وجودى چون پديد آمد ز اعدام ؟
ازين جنس است اصل جمله عالم * چو دانستى بيار ايمان و فالزم !
اين مقدّمه از بعض عقلا مشهور است كه « العرض لا يبقى زمانين » ، و جوهر جسم تركّب از او دارد . چون تحصيل اجزا ثابت نشود ، حصول مركّب از اجزا چگونه تصوّر توان كرد ؟ و بيان آنكه جوهر جسم از اعراض متألّف است ، آن است كه جسم تعليمى كه مصنّف آن را جزء اجسام داشته ، البتّه از طول و عرض و عمق متحصّل است ، و طول و عرض و عمق
هامش
( 1 ) . دا : ( چون ) را ندارد .
( 2 ) . دا : ( قدّس سرّه ) را ندارد .