مقام متحقّق شد ، هرگز از اين مقام ، زوال و هلاك ندارد ، و با وجه باقى دايم قايم است ، چرا كه پردهى آن وهم كه وجودى ديگر جز وجود واجبى او را باشد - به حسب حقيقت ، نه بر سبيل اعتبار - از پيش مشاهدهى او برخاست ؛ پس خود را جز به مظهريّت آثار صفات حقّ متحقّق نمىشناسد ؛ و ازآنرو كه دايم مظهر با مظهر باقى است ، او باقى است به حقّ ، و فانى از خود . پس عدمى است كه آثار از وجود در او به ظهور مىرسد . پس هرچه از سالك مىآيد ، از حقّ مىآيد ، و سلوك او ظهورات حقّ است كه از وجهى عين اوست ؛ لاجرم گفته شود كه همه اوست ؛ و چون همه او بود ، حلول و اتّحاد در اين حال تصوّر نتوان « 1 » كرد . چه حلول حمل جسمى است جسمى ديگر را ، و اينجا دو وجود نيست ، چه جاى آنكه دو جسم باشد ؛ و اتّحاد عبارت است از امتزاج دو چيز با يكديگر به حيثيّتى كه يك چيز نباشد و اينجا جز يك چيز نيست . چنانچه از نظم ناظم معلوم مىشود كه « 2 » ( بيت ) :
شود با وجه باقى غير هالك * يكى گردد سلوك و سير و سالك
حلول و اتّحاد از غير خيزد * ولى وحدت همه از سير خيزد
يعنى تصوّر حلول و اتّحاد از آنجا مىافتد كه در نظر شخص دو وجود در مىآيد : وجود واجب و وجود ممكن . و حكم بر هر دو وجود به حسب حقيقت مىرود با مغايرت ميان هر دو . و مشاهدهى وحدت از آنجا روى مىنمايد كه سالك سير مىكند سير معنوى و در مراتب وجوب و امكان ، تا به مكاشفه او را معلوم مىشود كه جز وجود واجب تعالى متحقّق نيست ، و وجود ممكن امرى است اعتبارى . پس حكم مىكند به آنكه غير واجب كه ممكن است چون وجود اعتبارى دارد به حقيقت نيست . پس غير نيست و وجود واجبى به وحدت خود متحقّق و ثابت است . و تعيّن اعتبارى در مرتبهاى كه مفروض است - خواه حسين منصور
هامش
( 1 ) . دا : ( نتواند ) آمده .
( 2 ) . پا : ( كه ) را ندارد .