مشهد علىالسّويّه شمردهاند . و آنچه در لفظ انا گفته شد كه لايق به اوست ، به واسطهى آن گفتند كه « انا » مشعر به تحقّق وجود است ، و تحقّق او را است ، نه غير او را « 1 » كه اعتبارى است . و تا متوهّمى ، انگيز وهم نكند كه وجود يكى نيست - چه موضوع له انا ديگر است و موضوع له هو ديگر - ، ناظم مىفرمايد « 2 » ( بيت ) :
جناب حضرت حقّ را دويى نيست * در آن حضرت من و ما و تويى نيست
من و ما و تو و او هست يك چيز * كه در وحدت نباشد هيچ تمييز
و چون چنين مذكور شد كه « انا الحق » از وجود مطلق صدور يافته است كه انا سزاوار به اوست در تعيّنى اعتبارى كه آن حسين منصور بوده است نه از حسين منصور ، گوييا سايلى مىگويد كه اين معنى مخصوص به تعيّن اوست يا از هر تعيّنى متوقّع است ؟ مىفرمايد كه اگر شخص را فنايى چون فناى حسين منصور دست دهد كه از حجاب خودى خالى گردد ، دور نيست كه مالك اين حال شود :
هر آن كو خالى از خود چون خلا شد * انا الحق اندر او صوت و صدا شد
خلا خلوّ جسمى است از آنچه به سبب آن ملاقى جسمى ديگر تواند شد ؛ يا ابعاد مجرّده است . و به هر تقدير ، وجود شخص فانى از خودى خود صحيح است كه تشبيه يابد به خلأ امّا به حسب معنى اول آنجا خلو از امرى هست از روى صورت ، و اينجا خلو از خودى خود هست من حيث المعنى . و نظر با معنى دوّم ، آنجا تجرّد از مادّه هست ، و اينجا دل از علايق و صور كثرات مجرّد است . پس خلو و تجرّد معنوى در وجود مرد فانى مفيد آن است كه اگر لسان غيب در او القاى كلمه كند ، آن كلمه چون مانعى و حجابى در پيش ندارد ، او را صوتى « 3 » معنوى باشد كه صدا به بيرون دهد ، و آن صدا نسبت به اين وجود فانى كنند و نه از او باشد ، بلكه صوت معنوى از متكلّم غيبى باشد در او . و مرد فانى كه به اين
هامش
( 1 ) . دا : مىفرمايد او را .
( 2 ) . پا : ( ناظم مىفرمايد ) را ندارد .
( 3 ) . دا : ( صوتى ) آمده است .