اين طايفه برآنند كه جز حقّ موجود نيست ، پس هر تعيّن كه اعتبار رود در وجود ، حقّ به آن تعيّن ، متعيّن بود . لاجرم قول « انا الحق » از تعيّن حسين منصور قول حقّ بود در آن تعيّن . و اين معنى كشف مطلق است اسرار وجود را ، نه كشف به نسبت . و از جملهى اسرار مكشوفه ، افراد قدم است از حدوث به اين كلمه ، و تحقّق وجود مطلق در خارج و اعتبار او در مراتب به هر قيدى از قيود ، با آنكه آن قيد به نظر با اطلاق او نه قيد بود .
پس از اين حيثيّت آنچه حسين منصور گفت نه مخصوص است به او ، كه السنهى احوال همهى افراد كائنات ، نظر به تحقّق وجود مطلق در تعيّنات ايشان ، همين كلمه مىگويند . و از اينجا ناظم گفت ( بيت ) :
همه ذرّات عالم همچو منصور * تو خواهى مست گير و خواه مخمور
در اين تسبيح و تهليلند دايم * بدين معنى همىباشند قايم
امّا تسبيح بودن اين كلمه ، به واسطهى آنكه در نظر دقيق ، متضمّن تنزيه وجود مطلق است از آنكه غيرى با او متحقّق تواند بود ؛ و تهليل بودنش از جهت آنكه انيّت ذات در هر تعيّنى ، به اشارت اين كلمه ، مشعر است به جميع اوصاف ، به حسب اختلاف تعيّنات . و ذات مستجمع جميع صفات از وجهى مسمّاست است به حضرت الهيّه ؛ و مقوّى وجه تسميهى اين كلمه به تسبيح آن معنى است كه متفطّن عارف از كريمهى
« وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ »
فهم مىكند . چنانچه ناظم گويد « 1 » :
اگر خواهى كه گردد بر تو آسان * « وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ » را يك ره فروخوان
و تا فناى تعيّن خود و هلاك آن ، تصوّر نيفتد ، و اين معنى حال نشود به لسان مطلق از مقيّد ، اين كلمه اثرى ندارد ، كه فرق است ميان حسين منصور كه صاحب اين حال بود و ميان ديگرى كه صاحب اين حال نيست . در اين كلمه ، هركه حال فنا از قيد مقيد و استغراق در مطلق بر او غالب شد ، نه عجب كه اين كلمه يا مثل اين كلمه از او سر برزند . و لهذا
هامش
( 1 ) . پا : ( چنانچه ناظم گويد ) را ندارد .