ارواح نسبت تصديق به او بود و او در ميان نه ، و به حقيقت [ معرفت ] از [ آن ] حق تعالى [ بود ] ؛ در عالم اشباح « 1 » [ نيز ] همچنين نسبت معرفت به آدمى باشد و حقّ عارف [ حقيقى است ] . پس مىفرمايد ( بيت « 2 » ) :
[ خاطرهء عهد الست ]
به ياد آور مقام حال فطرت * كز آنجا باز دانى اصل فكرت
« أ لست ربّكم » ايزد كرا گفت ؟ * كه بود آن كو در آن ساعت « بلى » گفت ؟
در آن روزى كه گلها مىسرشتند * به دل در قصهى ايمان نوشتند
اگر آن نامه را يك ره بخوانى * هر آن چيزى كه مىخواهى بدانى
تو بستى عهد عقد بندگى دوش * ولى كردى به نادانى فراموش
كلام حق بدان گشتهست منزل * كه با يادت دهد آن عهد اوّل
عالم ارواح چون نسبت به عالم اشباح خفا دارد - چنانچه شب نسبت با روز - ، و به حكم : « خلق اللّه الارواح قبل الاجساد » ، نيز سابق است ، آن را دوش خواند ، و تصديق آن عالم را عهد ، اول . و آن عهد گاهى به ياد آمده باشد كه بنده بداند كه تصديق او به لسان روح او ، از فرط مشاهدهى روح بوده است بىپردهء بدن ؛ و اگر چنين نداند ، آن عهد را به ياد نياورده باشد چنانچه بوده است . و نشانه و « 3 » مشاهده و تصديق عالم ارواح اكنون در عالم اشباح مشاهدهى آيات است ، و استدلال از آن به وجود واجب تعالى عقلا ، يا انتقال به نور او . كشف و مشاهدهى اين حال ، امروز در اين نشئه ، منتج مشاهدهى حال فرداى قيامت است در نشئهى ديگر ؛ زيرا كه در هر عالم كه هست ، مشاهده از مشاهده متولّد است . و بر اين معنى واقع است اشارت ناظم - قدّس سرّه « 4 » - در اين ابيات :
اگر تو ديدهاى حق را آغاز * در اينجا هم توانى ديدنش باز
صفاتش را ببين امروز اينجا * كه تا ذاتش توانى ديد فردا
و گرنه رنج خود ضايع مگردان * برو بنيوش « لا تَهْدِي » ز قرآن
هامش
( 1 ) . دا : ( واو . . . اشباح ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .
( 3 ) . دا : و بر كمّ .
( 4 ) . دا : ( قدس سره ) را ندارد .