معرفت آن نور [ در ] است نسبت با اين مقيد كه وجود به آن نور مطلق دارد ، و ماهيتش بىاو معدوم . لاجرم آن مطلق در اين مقيد خود را شناسا بود . پس او عارف خود بود ، نه اين مقيد ؛ و با وجود آنكه معرفت ، آن مطلق را بود به حقيقت نه اين مقيّد [ را ] ، و اين مقيّد را كه ماهيّت معدوم بيش نيست ، عارف خوانند ، جاى شكر بود بر اين نعمت كه او عارف است به حقيقت ، و معرفت را اضافت به اين مىكنند . اين است مراد از بيت جواب . و از اينجا لازم مىآيد كه عارف و معروف كه منتسبين معرفتاند ، در اين معرفت جز حق تعالى نبود ، و اضافهى اين حال به بنده - كه ماهيّت معدوم است - ، به حقيقت جز از براى تعيين اضافهى نور از موجود مطلق به سوى معدوم مقيّد نباشد . و بر اين معنى مثالى روشن كه اقامت يابد ، قرص آفتاب است كه به روشنايى او ، او را ادراك مىتوان كرد ؛ امّا به واسطهى جرم خاك ، كه تا آفتاب بر او عكس نمىافكند ، مدرك به عكس نيست . حقيقت اين اشارت آن است كه عكس آفتاب الوهيّت كه انوار صفات ذات حضرت اوست بر خاك آدم مىتابد ، و اگرچه حضرت او خود عارف خود است و خود معروف خود ، امّا نام عارفيّت و معروفيّت به واسطهى آدم به ميان مىآيد ، از جهت مزيد عنايت رحمان در شأن نشئهى انسان . چنانچه ناظم - قدّس سرّه - « 1 » گفت :
جز او معروف و عارف نيست درياب * و ليكن خاك مىيابد ز خود تاب
عجب نبود كه ذرّه دارد امّيد * هواى تاب مهر و نور خورشيد
از براى مزيد تقريب اين معنى كه مذكور شد كه معرفت به حقيقت ، حق راست ، و نسبت آن به سوى بنده امرى مجازى است ، حالتى تصوير مىكند كه كسب بنده و تشخّص بدنى او در ميان نبوده است ، و معرفت منسوب بوده است به او ، تا مقرّر شود كه معرفت در همهى احوال حق را ثابت است ، اگرچه مضاف است به بنده ؛ تا آنچنانكه در عالم
هامش
( 1 ) . دا : ( ناظم قدس سره ) را ندارد .