خود و قوّت و حول و عمل خود در ميان نمىبيند ، بلكه به نور « بى يسمع » سرّ او اسرار غيب مىشنود و به نور « بى يبصر » دل او انوار حقيقت مىبيند [ در اين حال ] ، به نور حقّ عارف نور حقّ است . پس همه نور حق تعالى است ؛ نورى كه از وجهى عين ذات اوست - چنانچه از وجهى غير ذات اوست - ، و از بنده در ميان نامى بيش نه . از اينجا ناظم « 1 » مىفرمايد
[ عرفان حق به نور حق است ]
( بيت ) :
نماند در ميانه هيچ تمييز * شود معروف و عارف جمله يك چيز
جاى آن است كه - چون گفت كه : معروف و عارف در مشهد شهود بندهى مقرّب يك چيز است - ، سؤال كنند كه پس معرفت بنده چه دخل دارد تا به اتصاف آن معرفت او را عارف خوانند و او سوداى معرفت پزد ؟
چنانچه نظم يافته :
سؤال :
اگر معروف و عارف ذات پاك است * چه سودا در سر اين مشت خاك است ؟
ناظم جواب مىگويد « 2 » ( جواب ) :
مكن بر نعمت حق ناسپاسى * كه تو حق را به نور حقشناسى
اگرنه نور
« أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ »
بودى ، كدام دل از لمعان
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ
« 3 »
» ،
ديدهى بصيرت را بهره توانستى داد ؟
نور وجود مطلق واجبى است كه به تعيّن مقيّد ممكن ، اضافه رفته است تا او را موجود گفتهاند ؛ و به آن نور كه به ماهيّت معدوم او پيوسته ، وجود و صفات وجودى او را ثابت شده ؛ و آن وجود و صفات وجودى او را همه اشعهى آن نور مطلق است ، و بسط او . از جملهى آن اشعّات يكى
هامش
( 1 ) . پا : ( ناظم ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( ناظم جواب مىگويد ) را ندارد .
( 3 ) . پا :( الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ )را ندارد .