كه عالم به وجود مبارك او معمور مىشود ، و كون و مكان ، و زمين و زمان از پرتو آثار نشئهى عظيمالشان او پرنور . ( بيت ) :
بود از سرّ وحدت واقف حقّ * درو پيدا نمايد وجه مطلق
چرا كه او لوح اسما و صفات حضرت خلاقى است ، و آيينهى انوار تجلّيات وجه باقى . و وجه باقى از روى اطلاق كه عبارت است از ظهور غير مقيّد به مراتب جزئيّه ، الّا در آيينهى ولايت كليّهى خاتم الولاية به حدّ مشاهده نمىرسد « 1 » ، و كسى كه بر سرّ وحدت واقف باشد نصيب از اين شهود دارد . و از اين سؤال و جواب معلوم گردد كه كيست صاحب اين وقوف .
[ سرّ وحدت ]
سؤال :
كه شد بر سرّ وحدت واقف آخر * شناساى چه آمد عارف آخر ؟
جواب :
كسى بر سرّ وحدت گشت واقف * كه او واقف نشد اندر مواقف
چه اگر سالك يا مجذوب در حجاب مرتبهاى يا قيد روحانيّتى ماند ، از كوشش و كشش به سوى مراتب ديگر باز ايستاد . و مراتب هستى همه مواقفاند ؛ اگر يكيك قطع مىكنند و در او باز نمىايستند ، آخرالامر از همه گذشته ، كثرات باز پس پشت انداخته ، روى به وحدت آورده است ؛ و بر سرّ وحدت كه عبارت است از ظهور بود حقيقى در مراتب نمود مجازى وقوف يافته - وقوفى جزم به آنكه وجود مطلق متّصف به وحدت است كه ظاهر است و بس - ، و آنچه نمايش دارد از موجودات متكثّره و حقايق ممتازه همه امور اعتبارى است كه تحقّقى در خارج ندارد . و هركه عارف است ، دلش حامل اين معرفت است . و لهذا گفت ( بيت « 2 » ) :
دل عارف شناساى وجودست * وجود مطلق او را در شهودست
هامش
( 1 ) . پا : نمىرسند .
( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .