با قيامت افتاد . چنانچه ناظم - قدس سره « 1 » - فرمود ( بيت « 2 » ) :
چو عارف با يقين خويش پيوست * رسيده گشت مغز و پوست بشكست
وجودش اندر اين عالم نپايد * برون رفت و دگر هرگز نيايد
يعنى چون مطابق واقع دانست كه احاطهى مراتب وجودى ، او را حاصل شده است ، و اگر هزار سال ديگر خواهد زيست ، احاطهى كلى بر او نه زياده مىشود و نه كم ، چنانچه از اشارت حضرت ولايت امير المؤمنين على ابن ابى طالب عليه السلام به مسامع رسيده است كه : « لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا » ، مقيد به جزئيات آن احاطه نشد و طلب ظهور دورى ديگر در اين عالم نكرد . اگر در جذبه حكم به جنون او رفت يا به موت طبيعى از تكليف بيرون آمد ، خير ، و الّا خلاص خود چون حسين منصور در قتل مىداند ، تا مىگويد ( شعر ) :
« اقتلونى اقتلونى يا ثقات * ان فى قتلى حيات فى حيات »
[ مولوى ]
دگر با پوست يابد تابش خور * در اين نشئه كند يك دور ديگر
درختى گردد او از آب و از خاك * كه شاخش بگذرد از جمله افلاك
همان دانه برون آيد دگربار * يكى صد گشته از تقدير جبّار
مىفرمايد كه ، چون سالك ، مغز بادام حال حقيقت ، در پوست شريعت گذاشت تا پخته شد ، و بعد از حالت كمال ، پوست شريعت بشكست ، و پيش از موت طبيعى يا جذبهى شبيه به جنون ، آن حقيقت در پوست شريعت - كه چون بادامى است - درست در زمين قابليّت ديگرى انداخته و به آن استدامت منفعتى قصد كرد ، اگر درختى شد و باز از صد مثل آن باز آمد ، همه حكم حال حقيقت او دارد ؛ بلكه عين آن است كه
هامش
( 1 ) . دا : ( قدس سره ) را ندارد .
( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .