بندگان حق به اخلاق حميده و صفات مرضيّه مدارى و معامل است ، و العجب كه كس او را نمىشناسد كه در چه مرتبه است ؟ چرا كه در قدسيّات آمده است ، كه : « اوليائى تحت قبائى لا يعرفهم سوائى » . و اين جمله كه گفته شد به قصد شرح اين ابيات مكتوب است كه ناظم مىفرمايد - در صفت كامل - [ كه ] چون به ارشاد بازگشت :
[ شريعت و طريقت و حقيقت ]
شريعت را شعار خويش سازد * طريقت را دثار خويش سازد
حقيقت خود مقام ذات او دان * بود دايم ميان كفر و ايمان
به اخلاق حميده گشته موصوف * به علم و زهد و تقوا بوده معروف
همه با او ولى او از همه دور * به زير قبههاى ستر مستور
از مضامين ابيات گذشته مستفاد گشت كه ، سالك در نهايت حال ، يا به وصف جذبه و استغراق ثابت مىگردد ، و يا رجوع مىيابد و به ارشاد مشغول مىشود . اكنون در حالت سلوك از دو امر خالى نيست : يا سلوكش به خلل مىآيد و به مقصد نمىرسد ، و يا كار به انجام مىرساند . موجب آنكه امر بر او تمام نمىشود ، - بزرگان گفتهاند : - قصور در متابعت شريعت است ، و الا اگر تقصيرى در اين متابعت ندارد ، البته نشئهى او كمال مىيابد ؛ و بر تقدير آنكه كمال يافت ، همچنين از دو امر خالى نيست : يا بعد از كمال در آن مقدار از زندگانى كه يافت مرشد بود و ارشاد مىكرد ، يا منقطع از ارشاد بود . اگر منقطع الارشاد بود ، بعد از مفارقت روح از بدن ظهورى به او نسبت نمىكنند و اگر بعد از حصول كمال در آن مدت كه عمر يافت ، متّصف به ارشاد بود ، پس از تلاش بدن ظهورى ديگر او را ثابت مىدارند . و بر اين سياق كه مذكور شد ، ناظم اين تمثيل نظم كرده ، مىفرمايد « 1 » ( تمثيل ) :
تبه گردد سراسر مغز بادام * گرش از پوست بخراشى گه خام
ولى چون پخته شد آنگاه نيكوست * اگر مغزش برآرى بركنى پوست
هامش
( 1 ) . پا : نظم كرده بيت .