شريعت پوست ، مغز آمد حقيقت * ميان اين و آن باشد طريقت
شريعت كه عبارت از تكاليف دينيّه و اوامر و نواهى مليّه است ، به منزلت پوست بادام گرفت ؛ و حقيقت كه تعبير از او به احاطهى مراتب وجودى مىرود - كشفا و شهودا - او را به مثابت مغز بادام نهاد ؛ و طريقت كه امرى است به هم آمده از دقايق شريعت و مآثر حقيقت ، در درجهى آن پردهى تنگ تصوير كرد كه در ميان پوست بادام و بادام حايل است ، - و چون بادام اسفيد مىكنند - . آن حجاب از او دور مىكنند اول كه سالك را مالك بستان دل خويش مىسازند ، اگر تصرّف در حال حقيقت مىكند كه وارد شده به آنكه ادراك ناكرده و ناپخته پوست شريعت از او برمىكشد ، آن حقيقت به مثابت مغزى است خام نابسته و جرمى رطب بىمزه كه بهره بر آن مترتب نمىشود . و تباهيى است تمام كه سالك در حقيقت پيدا كرد و بىحظّ و نصيب از او افتاد . چنانچه ناظم فرمود ( بيت ) :
خلل در راه سالك نقص مغز است * چو مغزش بسته شد بىپوست نغز است
اكنون كه حال حقيقت در حجاب شريعت بر سالك تمام شد ، چون مغز بادام كه در پوست پخته گشت ؛ يا سالك كه صاحب آن حال است ، مغز آن حال را از پوست شريعت بيرون آورد ، و به موت طبيعى يا جذبهى در صورت جنون منقطع التكليف گشت . چنانچه آن حال حقيقت در پوست شريعت از دست او چون بادامى درست به زمين قابليت كسى ديگر نيفتاد . كه آفتاب عنايت الهى و اعتدال هواى رحمت ربّانى آن را پرورش دهد و به صورت درختى ديگر در نشو احوال حقيقت برآيد ، پس فيض حقيقت آن سالك در اين عالم منقطع شد ، چرا كه مظهر ظهور فيض حقيقت پيدا نكرد ، بلكه به رفع پوست شريعت ، مغز حال حقيقت او از منفعت ظهورى ديگر ساقط شد . پس ظهور حال حقيقت آن سالك باز نشئهى عالم آخرت افتاد كه هرگز ديگر در دنيا ظاهر نشود ، و نشئه و حال