و جواهر فرشتگان « 1 » پيدا كرد . چنانچه ناظم « 2 » فرمود ( بيت ) « 3 » :
ز علم خويشتن يابد رهايى * چو عيسى نبى گردد سمايى
و اين زمان كه فناى علمى بر او تمام شد به فناى عينى ترقّى « 4 » افتد و در مشاهدهى توحيد ، نفس خود و اعيان كائنات را هلاك مىبيند ، و اين قدم سالك را به متابعت حضرت مصطفوى عليه الصلاة و السلام حاصل تواند بود . چه اين قضيّه در روز فناى سالك از اثر شب معراج احمدى است كه اگر آن معراج پيغمبر را نبودى اين حال در امت صورت نبستى . و در معرض اين فناست كه حضرت احديت - جلّت كلمته - نشئهى احمدى را مخاطب مىسازد كه :
« وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » .
و در اين متابعت كه گفته شد اشارت ناظم بدين « 5 » عبارت واقع است ( بيت ) : « 6 »
دهد يكباره هستى را به تاراج * درآيد در پى احمد به معراج
و مرد سالك ولى كه در مقام استهلاك به اين حال رسيد كه ما سوى اللّه در نظر توحيد او هلاك يافت ، به مقتضاى :
« وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى »
، دايره كمال ولايت از نقطه بدايت تا نهايت وصول به هم آورده است ، و از اول تا به آخر جز هستى حق و واجب مطلق مشاهده نكرده . و نه ملك مقرّب و نه نبىّ مرسل در اين سير ، مؤثّر حقيقى نشناخته بلكه واسطه بودهاند ، و در نهايت توحيد آن واسطه « 7 » نيز برخاسته . تا ناظم مىفرمايد كه : « 8 » بيت « 9 » :
رسد چون نقطه آخر به اول * در آنجا نه ملك گنجد نه مرسل
چون كلام در اين مقام به اين انجام رسانيد كه سالك به متابعت قدم احمدى رتبت استهلاك در توحيد حضرت احدى مىيابد ، از براى مزيد
هامش
( 1 ) . پا : فريشتگان .
( 2 ) . پا : ( ناظم ) را ندارد .
( 3 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 4 ) . دا : ( ترقى ) را ندارد و به جاى افتد ( مىافتد ) آمده است .
( 5 ) . دا : به اين است .
( 6 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 7 ) . دا : واسطيّت .
( 8 ) . پا : ( كه ) را ندارد .
( 9 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .