چو برخيزد ترا اين پرده از پيش * نماند نيز حكم مذهب و كيش
همه حكم شريعت از من تست * كه آن وابستهى جان و تن تست
در مصرع اول اين بيت قافيه چنان مىافتد كه من تست بخوانند بىواو .
بيت « 1 » :
من تو چون نباشد در ميانه * چه كعبه چه كنش چه ديرخانه
اكنون مىبايد دانست كه اين تعيّن من تو امرى است اعتبارى يا حقيقى . نزد كشف طايفه ، موجود حقيقى جز يك معين نيست كه آن هستى مطلق است ، و تعيّن « 2 » من تو نسبت با آن هستى مطلق « 3 » امرى زايد اعتبارى [ است ] . چون با آن عين واحد حقيقى واجبى اين امر زايد كه تعيّن امكان است اعتبار مىرود ، مثال آن مىتواند بود كه گويند حرف عين است كه نقطهاى بر او زيادت كردند و غين شد . و غين در لغت عرب ابر تنك است ، و عين آفتاب . پس نقطهى غين ، پردهى عين است . هرگاه كه اين نقطه برخيزد ، غين باز عين شود . اشارت به آنكه چون تعيّن اعتبارى امكانى من تو كه امرى است زايد بر هستى مطلق واجبى ، چون نقطه بر عين ساقط شود ، مطلق از پرده بيرون آيد و مقيّد نماند . بيت :
تعيّن نقطهى وهمى است بر عين * چو صافى گشت غينت ، عين شد غين
مىتوان كه غينت بخوانند به غين معجمه به دو معنى كه صافى شدن ابر مراد باشد ، و از صافى شدن نيز رفع ابر خواهند ؛ يا مراد از صافى شدن غين سقوط نقطه باشد تا غين ، عين شود . و در هر دو معنى اشارت به رفع تعيّن امكانى باشد از هستى مطلق . و مىتوان كه عينت بخوانند به عين مهمله و مراد از عين يا ديده باشد يا حرف عين . اگر مراد ديده باشد ، يعنى چون ديدهى « 4 » حقيقت بين از كدورت زايد ديدن و ارتسام صورت
هامش
( 1 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 2 ) . دا : و تعيّن است .
( 3 ) . پا : ( است به آن هستى مطلق ) نيست .
( 4 ) . پا : ( باشد يا حرف عين اگر مراد ديده باشد يعنى چون ديده ) را ندارد .