بعضى گفتهاند كه : « جزويست لايتجزا در قلب » . و بعضى ديگر گفتهاند كه : « اجسام لطيفه است ، ساريه در بدن ، باقى از اوّل عمر تا آخر » . و بعضى گفتهاند كه : « قوّتيست در دماغ كه مبدأ حس « 1 » و حركت است » . و بعضى گفتهاند كه : « قوّتيست در قلب كه مبدأ حيات است در بدن » . و بعضى گفتهاند كه : « سه قوت است : يكى در دماغ و آن نفس ناطقهى حاكمه است كه مبدأ علوم و حكمت است . و دوم در قلب و آن نفس غضبى است كه مبدأ غضب و فرح و حزن و غير آن است . و سيوم در كبد و آن نفس نباتيست كه مبدأ تغذّى و نمو و توليد مثل است » . و بعضى نفس نباتى را قوّت شهوانى گفتهاند ، زيرا كه مبدأ جذب ملايم است . و بعضى گفتهاند كه : « نفس ناطقه اخلاط اربعه است » . و بعضى گفتهاند : « مزاج است و اعتدال اخلاط » . و بعضى گفتهاند كه : « به شكل بدن است و تخليط « 2 » او بر تأليف اجزا » . و بعضى گفتهاند كه : « حيات است » .
و امّا به مذهب صوفى ، باطن نفس ناطقه را روح خوانند ، و نفس ناطقه را كه ظاهر اوست ، قلب انسانى گويند . بههرحال ، ناظم نفى آن مىكند كه به « من » كه گويند ، مراد روح بود ، بلكه چون گفته باشند « 3 » كه به « من » اشارت به هست مطلق است ، مناسب نيست كه « من » گويند . و مراد تعيّنى از تعيّنات باشد كه به منزلهى جزو است مر هست مطلق را ؛ چگونه انسان « من » گويد و مراد آن باشد ؟ چنانچه به اين معنى اشارت مىفرمايد ناظم - قدّس سرّه « 4 » - كه مىگويد ( بيت ) : « 5 »
چو كردى پيشواى خود خرد را * نمىدانى ز جزو خويش خود را
يعنى به پيروى عقل اين اختيار كرده كه در اطلاق لفظ « من » اشارت به جانب روح باشد نزد تو ، امّا انصاف نمىدهى كه اگر به ضمير متكلّم مراد است ، متكلّم انسان است نه روح . انسان مجموع روح و بدن است ،
هامش
( 1 ) . پا : حسن .
( 2 ) . دا : تحظيظ .
( 3 ) . دا : بود .
( 4 ) . دا : ( ناظم قدّس سرّه ) را ندارد .
( 5 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .