از هر متعيّن كه رود ، به حقيقت تعبير از « او » باشد .
پس لفظ « من » كه در پارسى به جاى لفظ « انا » است در عربى ، اگر به آن تعبير از متعيّنى رود ، آن متعيّن وجود مطلق باشد . چرا كه [ چون ] حقيقت مطلقهى تامّه « 1 » تا به تعيّن درنمىآيد ، به او اشارت ممكن نيست . و اگرنه او به تعيّن درآيد ، متعيّن چه چيز باشد تا از او تعبير به لفظ « من » توان كرد ؟ چه مفروض به مذهب ناظم آن است كه تعيّنات و اضافات و نسب او راست و غير او موجود نيست . و حقيقت غير جز محض تعيّن اعتبارى نيست در متعيّن مطلق كه اوست . و از اينجا معلوم شود كه ، هم چنانچه به من و انا اشارت به متعيّنى تواند بود كه اوست ، چون اوست متعيّن در هر تعيّنى به تو و انت و به او و هو و ساير ضماير اشارت به سوى او بود ، و غير او همين تعيّن ، اعتبارى بيش نبود ، و لهذا مىفرمايد « 2 » :
من و تو عارض ذات وجوديم * مشبّكهاى مشكات وجوديم
و وجود واحد [ است ] و متعيّن به تعيّنات كثير ؛ و روشن به خود و منبسط در همه ، نورى و روشنيى كه ارواح و اجسام و جواهر و اعراض [ را ] فروگرفته باشد . چنانچه گفت بيت :
همه يك نور دان اشباح و ارواح * گه از آيينه پيدا گه ز مصباح
از آيينهى « المؤمن مرآة المؤمن » ، و : « اللّه المؤمن » ، و از مصباح :
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ » .
چون به مذهب خود تقرير ما هو المذكور كرد ، متعرض مذهب غير مىشود ، چنانچه مىگويد :
تو گويى لفظ من در هر عبارت * به سوى روح مىباشد اشارت
كه به « من » كه گويند مراد روح باشد ، و آن جوهرى است متعلّق به بدن انسانى ، تعلّق تدبير و تصرّف ، نزد حكيم و اهل تحقيق از متكلّمان . امّا ساير متكلّمهء كه منكر تجرّد روحاند ، اختلاف بسيار كردهاند . چنانچه
هامش
( 1 ) . پا : ( تامه ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( چنانچه مىگويد ) را ندارد .