مقصد آفرينش . و چون نسبت با خلقيّت به منزلهى علت غاييست در وجود ، متأخر از آفرينش عالم آيد . حقيقت رتبتش اول در علم ؛ و نشئهى وجودىاش آخر در عين . و از جهت علم و حقيقت ، باطن ؛ و از وجه عين و وجود ، ظاهر . و جامع همه ، نفس واحد او . چنانچه مىفرمايد :
زهى اول كه عين آخر آمد * زهى باطن كه عين ظاهر آمد
ادراك اين جامعيت را از حالت مكاشفه گريز نيست . و الّا هر انسان به فكر خود يا تفهيم ديگران ، كجا اين امر عظيم را دريابد ؟ بيشتر مردم در حيرت نايافت اين جامعيتاند ، و آنكه نيز مؤيد من عند الله به كشف و عيان شد و يافت ، در عظمت اين مرتبهى جامعه متحير است . ازين جهت ناظم - قدس سره « 1 » - قطع سخن در اين مبحث به تحيّر مىفرمايد :
[ من چيست و كيست ؟ ]
تو از خود روز و شب اندر گمانى * همان بهتر كه خود را مىندانى
چون انجام تفكر شد تحير * بر اينجا ختم شد بحث تفكر
سؤال :
كه باشم من ، مرا از من خبر كن ؟ ! * چه معنى دارد اندر خود سفر كن ؟
اين سؤال مناسب بيت سابق است . چون سخن آنجا به حيرت در نفس انسان به پايان رسيده بود ، سايل مىگويد : نفس انسان كه اشارت به من مىكند ، من يعنى چه ؟
جواب :
دگر كردى سؤال از من كه من چيست ؟ * مرا از من خبر كن تا كه من كيست ؟
چو هست مطلق آيد در اشارت * به لفظ من كنند از وى عبارت
حقيقت كز تعيّن شد معين * تو او را در عبارت گفتهاى من
ناظم به حسب مشرب و منهل خود مىگويد كه چون وجود مطلق است كه در همهى مقيّدات به تعيّنات مختلفه متعين است ، هرآينه تعبير
هامش
( 1 ) . پا : ( قدس سره ) را ندارد .