تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
مضاف به انانيت ، صدا ، به ردّ رؤيت مضاف با انانيت ، واقع گشت . تأمل كن كه دقيق است :
حقيقت كهربا ذات تو كاه است * اگر كوه تويى نبود چه راه است ؟
هستى مطلق ، كشنده‌ى هستى مقيد است به جانب خويش ، چون كاهربا ، كاه را . رجوع هر مقيدى به مطلق است ، اما چون مقيد ، سنگ قيد تعيّن خود بر دامن همت نهاده ، و كاه خود را كوهى كرده ، چگونه منجذب شود و مجذوب گردد ؟ ليكن گاهى كه عنايت باشد ، رفع اين حجاب چه مثابت دارد ؟ اگر فى المثل هستى بشرى كوه طور بود ، كه به تاب تجلى مضمحل گردد ، چنانچه گويد :
تجلى گر رسد بر كوه هستى * شود چون خاك ره ، هستى ز پستى
آن زمان جذبه و انجذاب بين ، و بنگر كه مقيد چون به مطلق مىپيوندد ، و از لذت وجدان اطلاق ، چگونه از قيد بيرون مىآيد ، و چون پادشاهى مستغنى ، دست بخشش مىگشايد ، و از سر متاع هستى جزيى برمىخيزد . چنانچه از اين بيت دريافته مىشود كه « 1 » :
گدايى ، گردد از يك جذبه ، شاهى * به يك لحظه دهد كوهى به كاهى
چون اشارت به سلوك ابراهيمى و جذبه‌ى موسوى رفت ، ايما به طور جامع محمدى مىكند كه معراج كمالى است ، در مشاهده‌ى آيات جمالى و جلالى . و آن معنى از راه وراثت مصطفوى ، در قدم متابعت شريعت ، و روش طريقت سنت ، و ترصد حال حقيقت ، هر راهروى را به قدر خويش ، به حسب محبت و قربت ميسر مىشود . و نتيجه‌اش چون تمام گردد ، اطلاع بر معراج احمدى بود ، نه حصول آن معراج . چه آن معراج هم آفاقى بوده ، و هم انفسى . و اين حال [ مورد اشاره ناظم ] سير انفسى است تنها ، كه در شب غيبوبت دل از سراى « امّ هانى » تعين جزيى بشرى بيرون آيند ، و به لسان اطلاق « من رآنى فقد رأى الحق » سخن
هامش
( 1 ) . پا : كه ناظم مىفرمايد .