شود :
چو برخيزد خيال چشم احول * زمين و آسمان گردد مبدّل
پس مثل زمين و آسمان در تصور او به معلوميت منقلب شود .
آسمان در نظر او طى گردد ، و زمين تبدل يابد ، و آفتاب عيان از مشرق يقين « 1 » بتابد . و نور دل مؤمن از پرده بيرون آيد ، و نسبت با او صورت خورشيد و ماه و ساير كواكب را در محشر نور نماند « 2 » . و نور معنى چنان « 3 » متجلى شود كه صورتها از تاب آن متلاشى گردد . و اگرچه صورت به مثل سنگ خارا بود ، از غلبهى معنا چون پشم شيده آيد :
چو خورشيد عيان بنمايدت چهر * نماند نور ناهيد و مه و مهر
فتد يك تاب ازو بر سنگخاره * شود چون پشم رنگين پاره پاره
و اگر كسى حقايق [ را ] چنانچه هست ، امروز مىداند ، و يقين او توقف به روز حشر ندارد ، بايد كه بر مصداق دانش خويش ، دادكار معنى از صورت روزگار بستاند ، پيش « 4 » از آنكه « 5 » قدرت قوا « 6 » و اعضا زائل گردد ، و نفس چون استاد بىآلات و ادوات معطل ماند ؛ تا در اين نشئه مطابق علم يقين ، عمل صالح به مقطع رساند ، و در هنگام حشر و نشر به ثواب جميل آن عيش خوش گذارند . چنانچه گفت : « 7 »
بكن اكنون كه كردن مىتوانى * چو نتوانى چه سود آن را كه دانى ؟
اما هركس را از فرط غفلت با وقت اين حال نمىافتد كه فكر مآل بكند مگر روشندلى ، طالبى ، متأملى . ببين كه ناظم چه مىفرمايد :
چه مىگويم حديث عالم دل * ترا اى سر نشيب پاى در گل
جهان آن تو و تو مانده عاجز * ز تو محرومتر كس ديده « 8 » هرگز ؟
هركه اندك فرصتى در اين جهان دارد كه كسب كمالى تواند كرد « 9 » جهان از آن اوست ؛ چه جهان به حسب تصرف و فايدهى از او ، از آن كس
هامش
( 1 ) . پا : تعيّن .
( 2 ) . پا : ننمايد .
( 3 ) . پا : چنانچه .
( 4 ) . پا : بيش .
( 5 ) . پا : آنك .
( 6 ) . پا : قوى .
( 7 ) . دا : گفت بيت .
( 8 ) . پا : ديد .
( 9 ) . پا : كردن .