عالم ؛ و هر دو جهت مقتضى به خلل است . ناگزير تا عالم باشد ، هر مظهرى از اجزاى مفروضهى او باقى و معيّن باشد ، و در نفس آن تعيّن ، هر طرفة العين ، خلع و لبس صورت خود كند . چون خلع صورت كرد ، گويى نيست ، و چون لبس كرد ، گويى هست :
تعيّن هر يكى را كرده محبوس * به جزويت ز كلّى گشته مأيوس
تو گويى دايما در سير و حبسند * كه پيوسته ميان خلع و لبسند
همه در جنبش و دايم در آرام * نه آغاز يكى پيدا نه انجام
از حيثيت خلع و لبس در جنبشاند و از حيثيت بقاى تعيّن در آراماند :
همه از ذات خود پيوسته آگاه * وزآنجا راه برده تا به درگاه
آگاهى هر يكى از جهت حقيقت و تشخص ممتاز اوست ، كه هيچ كس از وجود معين خود غافل نيست ، و هيچ چيز از بود مشخص خود ، غايب نه . و همه از هستى مقيد خود منتهى به جانب هستى مطلق ، چرا كه مطلق است كه مقيد شده است . بلى هر موجود مقيد كه هست ، پردهى لطائف ظهور موجود مطلق است . چنانچه فرمود :
به زير پردهى هر ذره پنهان * جمال جانفزاى روى جانان
پس نظر به دو جهت مطلق و مقيد ، هر موجودى را از موجودات اسرارى از جهت باطن عالم « 1 » نسبت با هستى مطلق باشد ، و اطوارى از جهت نسبت با هستى مقيد خويش . و عالم نه همين باشد كه مىبينى .
چنانچه گفت :
همين نبود جهان آخر كه ديدى * نه « ما لا يبصرون » از حق « 2 » شنيدى
پس حصر در يك عالم موجه نيست . و در بعض تصانيف اوليا آمده است كه : « إذا قال الظّاهر أنا ، فالباطن قال لا ، و إذا قال الباطن أنا ، فالظّاهر قال لا » . و اگر به نظر انصاف تأمل رود ، اين معنى ، حق صريح و بيان واقع
هامش
( 1 ) . پا : عالم ظاهر .
( 2 ) . آخر .