بلند مرتبه كه تدبير او مىكند . در پروازش به قوّت او پرواز است ، و در اخذ غذايش به واسطهى او دهن باز . و نقطهى چشم با خردى جسم ، نورى در پردهى او نهادهاند كه صورت آسمانى بدين عظيمى ، به سبب آن نور در آن مدرك است :
بدان خردى كه آمد حبهى دل * خداوند دو عالم راست منزل
خونى سياه در اندرون دل صنوبرى مىباشد ، منبعث از او قوت حيات ، در دل صنوبرى كه شاخ شاخ در نشو و نماست و آن را « حبّة القلوب » « 1 » خوانند ، و جرم او به غايت خرد است ، و با وجود خردى در جملهى شهرستان وجود بندهى مؤمن ، سراپردهى جلال و عظمت خداوند تعالى در او برافراشته شده ، زيرا كه مايهى حيات و آگاهى است ، و مركز ادراكى كه تصديق همهى كمالات الهى به آن حاصل مىشود . پس نزول عزت و كبرياى او از راه معنى - نه از روى صورت - آنجا بود . چنانچه مىفرمايد « 2 » :
در او در جمع گشته هر دو عالم * گهى ابليس گردد گاه آدم
و اين حبّة القلب به سبب اثر جمال و جلال از تصرف كمال وصف حق در او ، دايم منقلب است ، در اوصاف و ادراكش در امور مختلف . گاه از زخمهى جلال منقبض و گاه از نواخت جمال منبسط . گاه « 3 » از باب رد « 4 » ، در ظلمات قهر سرگردان ، و گاه بر صدر قبول ، غرق انوار لطف بىپايان .
ناچار صفات متقابله و معانى مختلفه از او صورت بندد . در او از عالم دنيا ، خيالات ، و از عالم عقبى ، حالات . از عالم نور ، روشنايى ، و از عالم ظلمت ، تيرهرايى . از عالم قيود ، گرفتارى ، و از عالم اطلاق ، رستگارى ؛ از هر دو عالم متقابل ، در او آثارى . گاه مردودى تيرهروزگارى ، و گاه مقبولى اميدوارى . چون صفتش استكبار و عناد از حق است ؛ و فعلش اغوا و اضلال ، از جهت ميل به باطل شيطان است ؛ و چون خلقش با خلق تواضع
هامش
( 1 ) . دا : جثة القلوب .
( 2 ) . دا ( چنانچه مىفرمايد ) را ندارد .
( 3 ) . پا : و گاه .
( 4 ) . پا : ارتاب رو .