تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
او همه مبصرات مرئى مىگردد ، در اين حدقه كه انسان است بايد كه شخصى قايم باشد كه مردمك اين ديده و نور اين چشم بود ، آن شخص كدام است ؟ آن شخص هستى مطلق است ، قايم به قيوميت خويش ، در وجود انسان ، كه چشم و چراغ عالم است ؛ اما از انسان پنهان است ، چنان كه مردمك ديده از ديده . همه به انسان كه « 1 » جهان‌بين عالم است ، ديده مىشود ، و انسان به [ سبب و واسطه‌ى ] هستى مطلق مىبيند ولى هستى مطلق [ را ] نمىبيند ، زيرا كه ديده ، مردم خود نمىبيند . اگرنه انسان بودى ، هيچ چيز مدرك نشدى ، بلكه اگرنه هستى مطلق در عين او قايم بودى . پس اشيا به واسطه‌ى انسان مدرك مىشود كه حدقه‌ى حق است در عالم ؛ بلكه به واسطه‌ى حق در اين حدقه ؛ ببين كه ناظم چگونه انسان را به اين معانى كه مشروح گشت ، مخاطب مىسازد « 2 » و مىگويد :
تو چشم عكسى و او نور ديده‌ست * به ديده ديده‌اى زان ديده ديده‌ست
قافيه‌ى مصرع اول ديده است با « ها » ى مكتوب ، نام چشم ؛ و قافيه‌ى مصرع ثانى ديدست بى « ها » به معنى ظاهر و بيّن . « به ديده ديده‌اى زان ديده ديدست » ، يعنى به چشم كه انسان است ، ديده اشيا را أى انسان . و از آن جهت اشياى مرئيّه‌ى ديده شده ، پيدا و روشن است . و ببايد دانست كه اصل اين جهان‌بين كه انسان است چيست ؟ اصل او از همه‌ى اجزاى عالم كه جمع صورت‌هاى وجودى است ، فراهم آمده ، به لطيف‌ترين جمعيتى ، چون انتخابى از كتاب ، و نطفه‌اى از زنده‌اى . پس جهان است كه به اجزاء انسان شده است . و انسان چون مدرك كليات و جزويات است ، لا بد صور جزويات و كليات در آيينه‌ى نفس او مرتسم باشد و آنچه در عالم به حسب حقيقت نموده ، در او به حسب صورت آن حقيقت ، نمايش كرده . پس او جهانى ديگر باشد ، كه هرچه در جهان طبع هست ، در جهان نفس او هست ، بىنظير . مىفرمايد :
هامش
( 1 ) . پا : كى . ( 2 ) . پا : ( واو ) ندارد .
نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى ) — صفحة 148 | شاه محمود داعى شيرازى / پرويز عباسى داكانى