نيستى آيينهى هستى مطلق است . و چون اين طايفه ، حق را به مطلق وجود اطلاق كردند - چنانچه از مصرع ثانى اين بيت مستفاد است - سوى الوجود را در مقابل ، مطلقا عدم بايد گفت . و در خارج ذهن معيّن « 1 » است كه وجود محقق است و واحد است ، چرا كه اختلافى در وجود نيست ؛ پس « 2 » هر متعددى و متكثرى كه تصور افتد ، غير وجود باشد و در خارج محقق نبود ؛ بلى معتبرى عقلى بود و شك نيست كه عقل را كثرتى مدرك است .
پس آن كثرت در معتبرات معقوله باشد نه در وجود در خارج محقق . و آن امور ذهنيهى متكثّره به حقيقت يا صور ذوات باشد « 3 » يا صور صفات كه در ذهن متصور مىگردد ؛ و چون در خارج محقق نيستند ، چنان دان كه در عدمند . پس نيستند من حيث الخارج ، و هستند من حيث الذهن . اكنون در عدم كه من حيث الذهن هستند ، عقل از كجا حكم بر هستى ايشان مىكند ؟ از اقتران و اتصاف به وجود اتصافى در ذهن ، چنانچه واقع است ، يا اتصافى در خارج بر سبيل غلط . پس همه صورتهاى وجودى مىشوند كه در عدم نمايش دارند ، و تابشهاى وجود مطلقاند كه [ اين ] طايفه در مقابل عدم كه باطلش ناميدهاند ، حقش خواندهاند . چنانچه صورت از شخص در آينه « 4 » منعكس مىشود ، آنها از هستى مطلق در عدم منعكساند ( چنانچه از بيت گذشته معلوم است ) . و چون محاذات ميان صورت صاحب صورت و آينه « 5 » شرط است ، محاذات ميان اين صورتهاى وجودى و آيينهى عدم چيست ؟ محاذات تقابل عدم است با وجود . چنانچه فرمود :
[ آيينه عدم ]
عدم چون گشت هستى را مقابل * در او عكسى شد اندر حال حاصل
و اين عكس كه صورت وجودى است ، در آيينهى عدم چون به كيفيات مختلفه تكرار يابد ، بسيار شود ، و همه عكس وجود باشد كه در عدم نموده شده . و چنانچه به انعكاس صورت ، صاحب صورت شناخته
هامش
( 1 ) . دا : مقرّر .
( 2 ) . پا : افتادگى دارد .
( 3 ) . پا : باشند .
( 4 ) . پا : آيينه .
( 5 ) . دا : آيينه .