رؤيت نور نمىكند ، چه صافى و لطيفاند ؛ اما احراق نور را حايلاند و ادراك بيننده را ممدّ . پس به اين تمثيل كه مىآيد معنيى كه گفته شد ، ادا مىفرمايد : « 1 »
اگر خواهى كه بينى چشمه خور * ترا حاجت فتد با جرم ديگر
چه اين جرم ديگر چون حايل « 2 » مىشود ميان ديده و غلبهى نور آفتاب - كه از چشمهى آن منبعث است - نمىگذارد « 3 » كه سطوت اشعهى او ادراك را مانع شود ؛ چون آب مثلا كه نور آفتاب از او مشاهده مىرود به سهولت ، و نيك مدرك مىگردد . چنانچه فرمود :
چو چشم سر ندارد طاقت تاب * توان خورشيد تابان ديدن از آب « 4 »
از او چون روشنى كمتر نمايد * در ادراك تو حالى مىفزايد
اما اين رؤيت كه صورت چيزى از غير آن چيز مشاهده كنند « 5 » ، شرطى دارد كه آن غير در صفا و صقالت به منزلهى آيينه باشد ، و محاذى آن « 6 » چيز باشد ، تا صورت آن چيز ، در آن غير ، به طريق انعكاس مرئى گردد . و لازم نيست كه اين حال مخصوص به محسوس باشد ، بلكه من حيث المعنى ، در امر معقول همين تصور مىتوان كرد ، كه صورت امرى معقول در معقولى ديگر كه به منزلهى آيينه باشد معقول اول را ، و محاذات معنوى ميان هر دو ثابت باشد ، منعكس شود ، انعكاس معنوى .
چنانچه غرض از اين مثال كه ناظم فرمود خود مثل اين امر بوده ، تا در اين بيت ابراز آن مىفرمايد :
[ آيينه هستى ]
عدم آيينهى هستىست مطلق * كز او پيداست عكس تابش حق
لفظ مطلق كه در اين عبارت واقع است ، مىتواند بود كه [ آن را ] قيد عدم [ ملحوظ و مفروض ] دارند ، يعنى نيستى مطلق ، « 7 » آيينهى هستى است . و مىتواند « 8 » كه قيد هستى [ ملحوظش ] دارند ، و مراد آن باشد كه
هامش
( 1 ) . پا : مىفرمايد تمثيل .
( 2 ) . پا : حايلى .
( 3 ) . پا : كه نمىگذارد .
( 4 ) . پا : ديد در آب .
( 5 ) . دا : كند .
( 6 ) . دا ( آن ) را ندارد .
( 7 ) . پا : مطلقا .
( 8 ) . دا : مىتوان .