هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ » .
و نهايت اين كاروبار آن است كه بدانى كه چنانچه هست نمىدانى ، و آنچه فىالجمله مىبينى ، به حقيقت نمىبينى . ناظم ( قدس سره ) نيكو اشارت « 1 » مىكند :
چه نسبت خاك را با حضرت پاك * كه ادراك است عجز از درك ادراك
و عدم مناسبت ميان خداوند عالم و بندهى خاكى كه از اين بيت مستفاد است ، جهت آن دانستنى است ظاهرا . صرافت حقيقت واجبى است كه وحدت حقيقى از خصايص اوست ، و مقتضاى طبيعت ، امكان « 2 » كه كثرت از لوازم آن است . ميان وحدت و كثرت - الّا به تقابل - چه مناسبت است ، تا ميان بنده كه ممكن الوجود و خداوند تعالى كه واجب الوجود است ، تا ميان بنده كه ممكن الوجود و خداوند تعالى كه واجب الوجود است ، مناسبت باشد ؟ ! پس نظر به اين دو معنى ، كثرت معبّر به سياهى كه از جانب ممكن مفروض است ، مانع ممكن باشد از ادراك واجب تعالى ، و پردهى راه او . و اگرچه به وجهى - چنانچه سابق ايمايى به آن رفت - اين سياهى هم نور ظهور واجب است ، تا او به نور خود محتجب باشد ، و ممكن ، به وصف خود محجوب . حجابى كه تا ممكن ، ممكن است ، در ذهن و خارج و ظاهر و باطن از آن خلاص نيست . چنانچه در بيت آينده مىفرمايد « 3 » :
سيهرويى ز ممكن در دو عالم * جدا هرگز نشد ، و الله اعلم
و اگر نيك تأمّل رود ، اين كثرت كه سيهرويى ممكن است ، داعى است بر احتياج و استناد او در وجود ، و احتياج و استناد در تعقل و تحقق ؛ محض فقرى كه در او گفتهاند كه : « الفقر سواد الوجه فى الدّارين » . و اين سواد بزرگترين هر نسبتى كه مستلزم كثرتى و سياهى است :
سواد الوجه فى الدارين درويش * سواد اعظم آمد بىكموبيش
اين معنى كه گفته آمد ، مناسب مذكوراتى است كه سابق شد . اما اگر درويشان گويند كه « سواد الوجه فى الدارين » فناى فقير است در هر دو
هامش
( 1 ) . پا : اشاره .
( 2 ) . پا : ممكن .
( 3 ) . دا : مىفرمايد بيت .