ليكن به كنه نه معلوم است ؛ و ذوق بعضى گويد كه محسوس است و در نظر اجلى از همه چيز ، و از غايت قرب به حس و غلبهى ظهور شبهه مىافتد كه نه محسوس است ، اما پايان و كنارش نيست ؛ و معرفت جمعى گواهى مىدهد به آنكه نه محسوس است و نه معقول ، و هم محسوس و هم معقول ؛ بلكه فوق اعتبار حس و عقل در تجلى است . حواس در ادراك او تيره ، و عقول در وجدان او خيره ؛
« وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ »
.
اشارت در آستانهاى جلال او ، بىرفتار ، و عبادت از « 1 » نشانهاى جمال او ، بىگفتار . و چنانچه ناظم ( قدس سرّه ) فرموده است « 2 » ، خرد از ديد نور او كه نهايت ندارد ، به غايت بىديد . از چشم سر از چشمهى خورشيد چه مقدار شعاع برتابد ، تا خرد نيز از آن نور چه بهره يابد ؟ و سبب نايافت عقل آن نور اظهر و موجود اكبر [ را ] به حيثيّتى كه به حد تعبير ، و مجال تعريف رسد ، متعدد است .
اول آنكه آن نور كنه و پايان ندارد . ديگر [ اينكه ] ديدهى عقل در ادراك او ضعيف است ، « 3 » و تابش اشعهى او قوى . و ديگر [ اينكه ] با وجود غلبهى لمعان ، چنان بر مدارك چشم و دل و جان نزديك است ، و با ريشهى « 4 » رگان در ميان ، كه از غايت نزديكى ، نور او منع ادراك مىكند . و اين معنى در عالم صورت مثالى دارد ، كه بيننده آنچه مىخواهد كه ببيند چون ملاقى ديده گرداند ، نتواند ديد . چنانچه نظم ناظم بر اين منتظم است كه :
[ وحدت و كثرت ]
چو مبصر در نظر نزديك گردد * بصر ز ادراك او تاريك گردد
سؤالى « 5 » بر اين معنى كه گفته شد ، وارد است كه مراد به اين مبصر قريب كه « 6 » غايت قرب مانع ادراك اوست ، چيست ؟ اگر وحدت ذات است ، [ ذات كه ] بىپرده مقارن اشيا نيست . چه در حديث صحيح آمده
هامش
( 1 ) . پا : در .
( 2 ) . پا : ناظم فرمود .
( 3 ) . پا ( است ) ندارد .
( 4 ) . دا : و ريشه .
( 5 ) . پا : سؤال .
( 6 ) . پا ، دا : كه از . تصحيح قياسى است .