و نزد اهل مشاهده اجلا و اجلّ از نور واجبى ديگر چيزى نيست ، و ما سواى او به او موجود و قايم و نمايندهاند ، « 1 » چنانچه بر آن الماع رفته . و باز اينجا ناظم از باب مزيد ايضاح اشارت به آن مىكند كه :
[ نور خداوند و لقاى او ]
چو آيات است روشن گشته از ذات * نگردد ذات او روشن ز آيات
همه عالم به نور اوست پيدا * كجا او گردد از عالم هويدا ؟
و از آنجا كه اطلاق اوست و عظمت جلال او ، با آنكه هيچ ذره از موجودات ، بىپرتو آفتاب ظهور او وجود ندارد ، نور محيط او در مظاهر مراتب عالم نمىگنجد ، از دو جهت : يكى آنكه مظاهر حادث و منتهى است و نور او قديم و بىپايان . ديگر آن [ كه ] نور - على سبيل الاطلاق - اگر بىپردهء اسما و صفات و قيد افعال و آيات ، اشراق مىكند ، بر مصداق « لاحرقت سبحات وجهه ما انتهى إليه بصره من خلقه » ، نام و نشان عالم نمىماند . باوجود اين معنى چگونه معرفت آن حضرت به وسيلهى عالم و مظاهر آن طمع توان داشت ؟ چنانك اشارت فرمود : « 2 »
نگنجد نور ذات اندر مظاهر * كه سبحات جلالش هست قاهر
و اگر عقل قاصر پندارد كه به وسيلهى استدلال از مظاهر جهان ، به نور مطلق بىپايان حق مىتوان رسيد ، مثل او چو خفاش باشد كه با آنكه ديدهى او قوّت آفتاب ديدن ندارد ، دعوى كند كه من نور او فاش مىبينم .
هوشمند از اين حال اعراض كند . چنانچه تنبيه كرد كه : « 3 »
رها كن عقل را با حق همىباش * كه تاب خور ندارد چشم خفاش
به نور او هم به نور او مىتوان رسيد ، نه به عقل ضعيف ، كه در راه وصول به منزلهى جبرئيل است در راه معراج احمدى ، كه با وجود هفتصد هزار بال از غلبهى نور جلال مىانديشد ، و از آن مشهد باز مىايستد ، كه :
« لو دنوت أنملة لاحترقت » . چنانچه « 4 » ناظم لطيف مىفرمايد كه « 5 » :
هامش
( 1 ) . پا : نماينده .
( 2 ) . دا : ( چنان كه اشارت فرمود ) را ندارد .
( 3 ) . دا : كه ، بيت .
( 4 ) . دا ( چنانچه ) را ندارد .
( 5 ) . دا ( كه ) را ندارد .