دو چشم فلسفى چون بود احول * ز وحدت ديدن حق شد معطّل
احول يكى را دو مىبيند « 1 » ، و فلسفى چون زايد بر وجود واجب ، اثبات وجود ممكن مىكند ، [ و به دليل اينكه ] على سبيل الحقيقة و الوقوع و به حقيقت در خارج جز يك وجود واجبى چيزى ديگر نيست ، لاجرم او را احول خواند و از مشاهدهى وحدت حق معطلش گفت ، كه « 2 » :
[ تشبيه و تنزيه ]
ز نابينايى آمد راى تشبيه * ز يكچشميست ادراكات تنزيه
تشبيه به حسب لغت ، مانند كردن است ؛ و تنزيه ، پاك داشتن . و نزد علماى شرع ، تشبيه ، اثبات كردن صفات مخلوقات است خالق را - تنزّه عن ذلك - و تنزيه نفى صفات مخلوقات است از خالق و نفى هرچه در او نقصى و عيبى باشد از او - جل قدسه - . و به اصطلاح صوفيهى موحّده « 3 » ، تشبيه ، اضافت تعيّنات است به سوى وجود واحد مطلق ، و اضافت او به سوى تعيّنات ؛ و تنزيه ، اسقاط آن اضافات .
و به هر تقدير ، تشبيه را از آن جهت گفت كه از نابينايى است كه نابينا آنچه نمىبيند ، هر زمانش مانند به چيزى مىكند ، و صفاتى كه در او نمىبايد ، اثبات مىكند ، و اضافتى كه نمىشايد ، جائز مىدارد . و تنزيه را از آن ، سبب گفت كه از يك چشمى است كه يك چشم ، ادراك مشبع كه به هر دو چشم واقع مىشود ، ندارد . پس گاه هست كه طرفى از مرئى كه مىبايد ديد تا مرئى ديده باشد ، نمىبيند ، و بر آن است كه آن طرف نه از حد مرئى است ، و مرئى مجرد است از آن ، و اسقاط اضافت « 4 » آن طرف از مرئى مىبايد كرد . چنانچه گفت : « 5 »
[ تناسخ ]
تناسخ زان سبب شد كفر و باطل * كه آن از تنگ چشمى گشت حاصل
اعتقاد انتقال روح از بدن انسان به بدن انسان [ ديگر ] اعتقاد نسخ است ؛ و به بدن حيوان ، اعتقاد مسخ ؛ و به صور نباتى و معدنى ، رسخ ؛ و
هامش
( 1 ) . دا : دويى بيند .
( 2 ) . دا : كه ندارد .
( 3 ) . پا : موحديه .
( 4 ) . دا : اضافه .
( 5 ) . دا ( چنانچه گفت ) را ندارد .