[ حلول و اتحاد ]
تو پندارى جهان خود هست دايم * به ذات خويشتن پيوسته قايم
كس كو عقل دورانديش دارد * بسى سرگشتگى در پيش دارد
ز دورانديشى عقل فضولى « 1 » * يكى شد فلسفى ، ديگر حلولى
فلسفه فن نظر و بحث است ، و اين لفظ از لغت يونانيان مأخوذ است ؛ مستفاد از او به لغت فرس « 2 » : دوستى دانش . منسوب به اين فن را فلسفى گويند . و از عقايد فلاسفه چند چيز است كه نزد علماى شريعت به آن مكفّرند ، مثل « 3 » : [ اعتقاد به ] قدم عالم ، و انكار حشر جسمانى ، و نفى عالميّت حق تعالى به جزئيات .
و حلول - حاشا للّه - اعتقاد [ به ] درآمدن حق تعالى است در اشياى لطيفه ، مثل حلول او در وجه لطيف انسانى ، يا جسم او ، يا دل صنوبرى او .
و [ بدان كه ] هم اعتقاد فلسفى در مذكورات متقدّمه باطل است از جهت عدم برهان غير منقوض بر مدّعا ؛ و [ هم ] از جهت وجود دليل نقلى از قرآن و حديث و اجماع بر خلاف آن ، و هم [ بر خلاف ] اعتقاد حلولى . چه ، ادلّهى عقليّه و حجج نقليّه بر تنزه و تقدس « 4 » واجب تعالى از جسم و جوهر بودن كه حلول در آن متصور است ، قايم « 5 » است . لاجرم صاحب كتاب - رحمه الله - در موضع [ بايسته ] تفريع ذكر ايشان مىكند ، و بعد از آن به ذكر ديگران كه در بطلان اعتقاد ، يا غلط فهم با ايشان برابر نيستند ، بلكه در منزل شكوك و شبه « 6 » باز ماندهاند ، مشغول مىشود . و چون قصور همه از جهت تعقل غير صايب واقع است ، تنبيه به ترك استدلال مىكند ، و اغرا بر تهيهى « 7 » ذوق كشف مىفرمايد ، كه :
خرد را نيست تاب نور آن روى * برو از بهر او چشمى دگر جوى
به « نور آن روى » اشعهى ظهور ذاتى مىخواهد ، و به « چشم دگر » ، قوّت ادراك كشفى .
هامش
( 1 ) . پا : عقل و فضولى .
( 2 ) . دا : به لغت يونان .
( 3 ) . دا : اول .
( 4 ) . پا : تنزيه و تقديس .
( 5 ) . پا : قايل .
( 6 ) . پا : شبهه .
( 7 ) . پا : تهيّى .