اگر خورشيد بر يك حال بودى * شعاع او به يك منوال بودى ،
ندانستى كسى كاين پرتو اوست * نبودى هيچ فرق از مغز « 1 » تا پوست
معرفت نورى كه در ظهور ، نقل و تحويل طلوع و غروب و استوا و زوال دارد ، آسمان است ، چه از اين عوارض به حال او استدلال مىتوان كرد ، چنانچه در قرص آفتاب . و اگرنه اختلاف احوال او بودى ، متبيّن نگشتى كه آفتاب پرتوى دارد كه در احوال مختلفه اشياى متنوعه را به آن پرتو آثار گوناگون مىبخشد ؛ به خلاف نورى كه در ظهور ، عوارض مذكوره ندارد كه از آن عوارض استدلال به حال او رود . پس معرفت او اگر نه بر سبيل كشف و تجلى بود ، بسى دشوار است . و از اينجاست كه معرفت نور واجبى كه هستى اين عالم امكانى تابش اوست ، از راه استدلال حاصل كردن ، مؤدّى به حيرت است ؛ چه موجبات استدلال كه در غير او - مثل آفتاب - هست ، در او نيست ، با آنكه تابش على الدوام دارد .
و به واسطهى اين معنى عقول ضعيفه را غلط مىافتد ، و عدم تغيّر و تبدّل و قيام به ذات خود كه صفت آن نور است ، نسبت به « 2 » تابش او مىكنند ، از جهت دوام ظهور ، و پندارند كه تابش به خود ظاهر است ، و نمىدانند كه دوام او با عدم بزوغ و افول اصل او مستلزم عدم استناد او به اصل نيست ، بلكه اصل است كه در تافته است ، و به غلبهى تابش خويش محتجب است . و آن تابش اگرچه دايم « 3 » است ، اما در هر طرفة العين متجدد است .
پس او را دوامى است در عين تجدد ؛ دوامى كه مستلزم قدم ذاتى و زمانى هيچ كدام نيست ؛ لكن هركس به قدر تفكر « 4 » خويش در اين مدرك تعقلى دارد و تخيلى ، و اكثر [ مردم ] دور افتادهاند و متحيرند . چنانچه در ابياتى كه مىآيد ، ناظم ( قدس سره ) تنبيه به آن مىفرمايد و مىگويد :
جهان جمله فروغ نور حق دان * حق اندر وى ز پيداييست پنهان
چو نور حق ندارد نقل و تحويل * نيايد اندر او تغيير و تبديل
هامش
( 1 ) . پا : هيچ مغز از فرق .
( 2 ) . پا : با .
( 3 ) . پا : دايمى .
( 4 ) . دا : هركس به فكر .