معكوس آن مىخواهد كه از عدم او كه رجوع از وجود اوست ، استدلال كند به مطلوب . و در ابطال تسلسل مىفرمايد كه محبوس است كه در سلسلهى ممكنات غير متناهى فكر مىكند كه هر يكى اگر متوقف « 1 » بر ديگريست ، باطل است ؛ و از قيد اين فكر دراز بيرون نمىآيد . يا مراد به حبس او آن است كه در تسلسل بازمانده است كه ابطال آن را تمام نمىتواند كرد . و فى الحقيقة اگر نظر كرده شود ، خود حبس او از جانب عقل اوست كه در وجود به تعدد قايل شده است ، و از تعدد ، سلسلهى تسلسل اسباب ، در پاى فكرتش پيچيده و قيدش كرده . تا ناظم مىفرمايد كه : « 2 »
چو عقلش كرد در هستى تو غلّ * فروپيچيد پايش در تسلسل
حكيم ، در اقامهى « 3 » برهان كه در او استدلال مىكند از ممكن به سوى واجب ، اگر فكر آن كرده كه به مقتضاى « و بضدها تتبيّن الاشياء » از حادث ، قديم بداند ، در اين موضع بارى مشكل است ، چه حق را ضدّى و ندّى نيست . چنانچه ناظم اشاره فرمود كه « 4 » :
ظهور جملهى اشيا به ضدّ است * ولى حق را نه مانند و نه ندّ است
ضديّت ، تمانع در ذات است ؛ و ندّيت ، تشارك در صفات ؛ و مثليت اعم از هر دو . و روشن است كه ممكن چون به خود نيست و به واجب تعالى قايم است ، نه ممانع اوست در ذات ، و نه مشارك او در صفات ؛ چه ذات ممكن ، محتاج ، و ذات او غنى [ است ] ؛ و صفات ممكن ، حادث ، و صفات او ، قديم ؛ و لوازم او نيز نه از قبيل لوازم ممكن [ است ] .
پس چگونه از ممكن الوجود ، واجب الوجود به طريق مفروض كه معرفت ضدّ است به ضد توان شناخت ؟ ناظم مىگويد : « 5 »
چو نبود ذات حق را ضد و همتا * ندانم تا چگونه داند او را « 6 »
هامش
( 1 ) . دا : متوقف اگر .
( 2 ) . پا : مىفرمايد .
( 3 ) . پا : اقامت .
( 4 ) . دا : ناظم فرمود كه .
( 5 ) . پا : ( ناظم مىگويد ) را ندارد .
( 6 ) . اين مصرع در نسخه پا افتادگى دارد .