چه از هر چيز بر ديدهى اصحاب بصيرت آنچه اول جلوه مىيابد نفس هستى است . و آن [ در ] زمان تعيّن ، اعتبارى و [ به نزد ] غافل ازين معنى در پردهى غفلت است . ليكن دل عارف پرده ندارد و از اين حال آگاه است و در مشاهده از اين مقصود حقيقى [ است ] . چنانچه مىفرمايد :
دلى كز معرفت نور و صفا ديد * ز هر چيزى كه ديد اول خدا ديد
و چون گفته شد كه وجود واجب بديهى است ، اما لازم نيست كه علم به بديهى ، بديهى باشد . پس اگر ناظرى گويد كه مسلّم كه وجود كه عين واجب است ، بديهى است ، اما چون علم به بداهت او نه بديهى است ، نفى استدلال نتوان كرد ، و از طريق فكر تواند بود كه آخر به معرفت وجود رسند ، كه عين واجب است ، يعنى بدانند كه بديهيست . با او گفته شود كه به مجرّد قانون منطقى اين غرض به حصول نمىپيوندد بلكه فكر آن زمان منتهى به مقصود شود كه با او دو شرط باشد :
يكى تجريد عقل از غواشى شبه و شكوك و از ميل به تصلّب و تعصّب . و دوم ، نورى كه بر سبيل مدد از عالم قدس الهى در دل صاحب فكرت درخشان گردد ، تا به آن روشنايى ، عقلش از ظلام زلل محفوظ ماند ، و گام تفكر راست نهد . و الّا از تفكرى كه با او تجريد و تأييد نباشد ، به مقصود نتوان « 1 » رسيد ؛ چنانچه فرمود :
بود فكر نكو را شرط تجريد * پس آنگه لمعهاى از برق تأييد
هر آن كس را كه ايزد راه ننمود * ز استعمال منطق هيچ نگشود
پس فى الواقع تأييد حضرت حق تعالى است به نور محيط خويش كه قطع حيرت مىكند در راه معرفت او ، نه استعمال منطق . بلكه استعمال منطق از جهت حيرت است كه دارند و اگرنه چون حيرت نبودى و كشف و مشاهده حاصل مىبود چه حاجت به منطق مىافتاد و چه ضرورت در استدلال از ممكن به واجب باعث مىشد ؟ لاجرم گفت :
هامش
( 1 ) . پا : نتواند .