النّكرات است مقدّم بر وى . يعنى وقتى كه حق سبحانه و تعالى عين كلّ معلوم باشد ؛ خواه موجود در عين باشد و خواه نى ؛ و معلوم اعم از شىء و انكر از كلّ نكرات ، لاجرم نتيجه مىدهد كه حق سبحانه و تعالى انكر نكرات باشد و لهذا حقيقت او را غير او نمىداند كما قال أكمل الخلائق
« ما عرفناك حقّ معرفتك »
. و خواجه مىفرمايد قدّس سرّه بيت :
اى گشته مبادى همه در ذات تو طى * خود جمله توئى و نيست بيرون ز تو شىء
چون سرور كائنات لا احصى گفت * پس جز تو كسى ترا كجا داند و كى ؟
آنچه به تقديم رسيد به اعتبارى است ؛ اما به اعتبار ديگر اعرف معارف است .
و معلوم را از آن جهت اعم از شىء داشت كه بعضى گفتهاند معدوم شىء نيست و شىء موجود را گويند ؛ و معلوم اعم است . از آنكه علم حقّ محيط است به هرچه به وجود آمده است و نيامده ؛ خواه ممكن باشد و خواه ممتنع . و اما بر قول آنكه معدوم را شىء مىگويد هر دو متساوى باشند .
ثمّ تمّم الحكمة و استوفاها لتكون النّشأة كاملة فيها فقال
« إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ » *
فمن لطفه و لطافته ( فمن لطافته و لطفه - خ ) أنّه فى الشّىء المسمّى بكذا المحدود بكذا عين ذلك الشّىء ، حتّى لا يقال فيه إلّا ما يدلّ عليه اسمه بالتّواطؤ و الاصطلاح . فيقال هذا سماء و أرض و صخرة و شجر و حيوان و ملك و رزق و طعام . و العين واحدة من كلّ شىء و فيه .
بعد از آن حكمت را تمام استيفاء كرد تا اين نشأت لقمانيّه كامله باشد در حكمت و معرفت حقّ عزّ و جلّ ، پس گفت :
إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ *
پس از غايت لطافت و كمال لطفش عين اشياى متباينه شد كه مسمّااند به اسماى مختلفه و محدوده به حدود خاصّه ؛ تا غايتى كه گفته نمىشود درين شىء كه مسمّاست به اسم معيّن مگر همان اسم كه ارباب اصطلاح بر آن اتفاق كردهاند كه اگر بدان اسم معيّن