پادشاهى آنست كه هيچچيز را ايجاد و تسويه نمىكند مگر كه آن موجود را چاره نيست از قابل بودن مر قبول « روح الهى » را كه آن قبول معبرست به نفخ ، چنان كه در شأن آدم فرمود :
فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ *
پس نفخ او اعطاى قابليت و استعداد است ازين صورت مسواة مر قبول « فيض اقدس » را كه آن تجلّى دائمى است برين موجود و بر غير او كه آن فيض هيچ زائل نشد و نخواهد شدن كه اگر يك لحظه انقطاع او فرض كرده شود همه اشيا كسوت عدم پوشند ؛ و نه « موجود علمى » باقى ماند و نه « عينى » و نه شايد گمان بردن كه اعيان در زمانى از ازمنه موجود بوده باشد و انسان در آن زمان معدوم بود مطلقا و الّا لازم آيد كه اعيان را وجود در حالت عدم روح باشد ؛ بلكه چاره نيست از دانستن اين معنى كه انسان از حيثيت « نشأت عنصريّه » بعد از كلّ موجود است به بعديّت زمانيّه كما اشار بقوله تعالى :
« خمّرت طينة آدم بيدىّ أربعين صباحا »
و از حيثيت « نشأت علميّه » پيش از جميع اعيان است چه اعيان تفاصيل حقيقت انسان است ، و از « نشأت روحانيّه كلّيّه » نيز پيش از جميع ارواح است كما أشار إليه
النبىّ عليه السلام بقوله : « أوّل ما خلق اللّه نورى »
و از حيثيت « نشأت روحانيهء جزئية » نيز كه در « عالم مثالى » است پيش از همه مبدعات است ؛ اگرچه مؤخر است از عقول و نفوس فلكيّه « 1 » به تأخّر ذاتى نه زمانى . لاجرم معدوم نباشد در خارج مطلقا و لهذا در حق او پيش از نشأت عنصريّه گفته شد :
أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ
و نيز اخراج كرده شد از جنت به مخالفت امر بارى جلّ امره ، ( بارى تعالى - خ ل ) اين خود هست ؛ اما صاحب شهود و محقق عارف به مراتب وجود مىداند
هامش
( 1 ) - چون شرح خوارزمى در حقيقت ترجمه شرح قيصرى است ، و عبارت قيصرى نيز در نسخههاى رائج « النفوس الفلكية » است ، خوارزمى نيز آن را به نفوس فلكيه ترجمه كرده است ؛ و لكن نسخه مصحّح شرح قيصرى به تصحيح اين كمترين « النفوس الكليّة » است و ترجمه صحيح آن نيز بايد به « نفوس كليه » باشد .