تا آينه جمال تو ديد و تو حسن خويش * تو عاشق خودى ز تو عاشقتر آينه
اگر گويند ازين تقرير لازم مىآيد كه حق سبحانه و تعالى مستكمل باشد به غير ؛ گوئيم آن چيز كه حق را به منزلهء آينه است از جمله لوازم ذات و مظاهر اسما و صفات اوست و مطلقا غير او نيست ، بلكه از وجهى عين و از وجهى ديگر غير اوست ، پس مستكمل به غير نباشد ، بلكه مشاهده صورت اسما و صفات خويش در مراياى مظاهر علميّه كرده بود چنان كه گاهى خود را آينهء محبّ ساخته جمال ذات خويش هم به چشم خود در نظر محب جلوه دهد . خواجه قدس سره مىفرمايد :
بيت :
اين نكتهايست مشكل و مغلق گمان مبر * كز غير كسب كرد كمالات كردگار
زيرا كه عين يكديگرند اين دو آينه * عين و نه عين و غير و نه غير اينت كاروبار
اينجاست عقل عامى و نادان و اجنبى * آنجاست و هم واله و مجنون و بىقرار
و قد كان الحقّ أوجد العالم كلّه وجود شبح مسوّى لا روح فيه ، فكان كمرآة غير مجلوّة و من شأن الحكم الالهى أنّه ما سوّى محلّا إلّا و لا بدّ أن يقبل روحا الهيّا عبّر عنه بالنّفخ فيه ؛ و ما هو إلّا حصول الاستعداد من تلك الصّورة المسوّاة لقبول الفيض « 1 » التّجلّى الدائم الّذى لم يزل و لا يزال .
يعنى حق سبحانه و تعالى بر مقتضاى اسماى حسنى ايجاد كرده بود عالم را كه عبارت است از اعيان ثابته مثل صورتى كه در وى روح نباشد ، پس اين به منزلهء آينهاى بود كه او را جلا نداده باشند و از شان حق و حكم الهى و سنت حضرت
هامش
( 1 ) - متعلق به استعداد است .