پيش آ و عدم شو كه عدم معدن جانست * ليكن نه چنين جان كه بجز غصه و غم نيست
و به حكم
« أوليائى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى »
ايشان را به غير حقّ يا طائفهاى كه حقّ تعالى كشف غطاء از بصر بصيرت ايشان كرده باشد و حجاب از پيش نظر ايشان برداشته نمىشناسند ، بلكه غيرت عشق اقتضاى آن مىكند كه اينچنين محبوبان را از چشم خودشان هم پنهان مىدارد چنان كه حضرت مولوى مىفرمايد بيت :
اندر ميان جمع چو جانست آن يكى * يك جان نخوانمش كه جهانست آن يكى
سوگند مىخورم به جمال و كمال او * كز چشم خويش هم به نهانست آن يكى
جمله شكوفهاند و گر هست ميوه اوست * جمله قراضهاند و چو كانست آن يكى
قفل است بر دهان من از رشك عاشقان * تا من نگويم اينكه فلان است آن يكى
گر صد هزار خلق ترا ره زند كه نيست * اندر گمان مباش كه آنست آن يكى
و از حال خويش خبر مىدهد كه :
وه چه بىرنگ و بىنشان كه منم * كى ببينم مرا چنان كه منم
گفتى اسرار در ميان آور * كو ميان اندرين ميان كه منم
بحر من غرقه گشت هم در خويش * بوالعجب بحر بىكران كه منم
فما من عارف باللّه من حيث التّجلّى الإلهىّ إلّا و هو على النّشأة الآخرة :
قد حشر فى دنياه و نشر من قبره ؛ فهو يرى ما لا يرون و يشهد ما لا يشهدون ، عناية من اللّه تعالى ببعض عباده فى ذلك .