كان عبد نظر ردّ الحقّ إلى حكمه .
يعنى اگر متجلّى له نزد حق باشد ردّ عقل خويش به سوى حق كند و اگر نزد عقل باشد ردّ حق به سوى حكم عقل كند و تنزيل بدين مقام نمايد ، چنان كه امروز از علماى ظاهر بين مشاهده مىافتد كه چون آيتى از آيات يا خبرى از اخبار بشنوند كه بالاتر باشد از طور عقل تأويل نمايند و تنزيل كنند بدانچه عقل ايشان بدان حاكم است .
و هذا لا يكون إلّا ما دام فى هذه النّشأة الدّنياويّة محجوبا عن نشأته الأخراويّة فى الدّنيا . فإنّ العارفين يظهرون هاهنا كأنّهم فى الصّور الدّنياويّة لما يجرى عليهم من أحكامها ، و اللّه تعالى قد حقّ لهم فى بواطنهم فى النّشأة الأخراويّة ، لا بدّ ( الأخروية ، لا بدّ - خ ) من ذلك . فهم بالصّورة مجهولون إلّا لمن ( إلّا من - خ ) كشف اللّه عن بصيرته فأدرك .
يعنى اين ردّ به سوى عقل وقتى واقع مىشود كه متجلّى له درين نشأت دنياويّه محجوب باشد از نشأت اخراويه ، پس اگر مرتفع شود از او حجاب و اطلاع يابد بر آنچه در نشأت اخراويه است بلا ارتياب بل به اطلاع شهودى ، و در دنيا به حالى باشد كه عقل را منازعت نماند در آنچه از تجلّى ادراك مىكند محتاج نگردد به ردّ به سوى مقامش و از ورطات حيرت بازرهد زيرا كه عارفان كه به تجلّيات الهيّه مكاشف به حقائقاند ظاهرند در دنيا به صورت ، و جارى است بر ايشان احكامى كه به موطن دنيا تعلق دارد ؛ و حال آنكه حضرت الهى قلوب ايشان را به سوى نشأت اخراويه تحويل كرده است . پس به صورت در دنيااند و به باطن در آخرت و به تنفروشىاند و به جان عرشى ، لاجرم مىگويند بيت :
ز آن شاه كه او را هوس طبل و علم نيست * ديوانه شدم بر سر ديوانه قلم نيست
از دور ببينى تو مرا شخص رونده * زان شخص بپرهيز كه او غير عدم نيست