تا سوى لاهوت بيرون آئى از ناسوت دون * از الوهيّت چو بر جانت تجلّى آمده
ما رميت إذ رميت لكنّ اللّه رمى * خلعتى بر قد تو بس چست و زيبا آمده « 1 »
فأنظر إلى هذا المؤثّر حتّى أنزل الحقّ فى صورة محمّديّة . و أخبر الحقّ نفسه عباده بذلك ، فما قال أحد منّا عنه ذلك بل هو قال عن نفسه ، و خبره صدق و الإيمان به واجب ، سواء أدركت علم ما قال أو لم تدركه ؛ فإمّا عالم ، و إمّا مسلم مؤمن .
پس نظر كن اين مؤثّر را كه اسم رامى چگونه نزول مىكند از براى اظهار فعل خويش در مظاهر تا غايتى كه حقّ را فرومىآرد در صورت محمديّه . و ازين معنى حقّ سبحانه و تعالى خود اخبار كرد بندگان خويش را هيچ احدى از ما متصدّى بدين اخبار نشده بل كه اوست كه از نفس خود اين خبر مىدهد ؛ و خبر او صدق است و ايمان بدان واجب ، خواه تو به عقل خود سرّ آنچه گفت و نفس خود « رامى » ساخت در صورت محمّديّه ، احاطه توانى كرد ؛ و خواه نى . پس تو يا عالمى يا مسلم مؤمن به ايمان تقليدى . پس اگر عالمى در مخاطبهء حق و مناجات جناب مطلق در باب ملاحظات او با حبيبش از سر ذوق بگوى بيت :
آن ملاحت دادهاى او را كه از يك ديدنش * يوسفان شش جهت را چون زليخا كردهاى
گاه رمى او ز قول ما رميت إذ رميت * بر رموز مخفى توحيد ايما كردهاى
هامش
( 1 ) - دو بيت از غزلى از ديوان مؤلف حسين خوارزمى است كه به غلط به حسين بن منصور حلّاج نسبت داده شده است . ( ص 171 ) . و همچنين دو بيت بعد « آن ملاحت دادهاى . . . » از ديوان مؤلف است از قصيدهاى كه مطلع آن اين است :اى كه در ظاهر مظاهر آشكارا كردهاى * سرّ پنهان هويّت را هويدا كردهاى